داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن

داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن
مادری دختری داشت که به سن ازدواج رسیده بود. این مادر هر کجا می‌رفت از دخترش تعریف می‌کرد. یک روز به او خبر دادند برای دخترش خواستگار می‌آید. خانه و اثاث خانه...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زینب زیادی

داستان کوتاه زینب زیادی
عبارت زینب زیادی در مواردی به‌کار می رود که در جمعی برای تمام افراد جمعیت جز یک نفر سهم و نصیبی قایل شوند و آن یک نفر را به‌حساب نیاورند. در این موقع زبان حال آن...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را

داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را
مردی دهاتی به شهر آمد. یک نفر از دوستان شهری او که دختری بسیار زشت داشت با همکاری دو سه نفر از دوستان خود، اطراف او را گرفتند و با تشویق و ترغیب‌های بسیار...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حساب منفعت‌هایش را می‌کند

داستان کوتاه حساب منفعت‌هایش را می‌کند
در گذشته بازرگانی ثروتمند زندگی می‌کرد که دوستانی داشت که برای او مشکل‌ساز بودند و جلوی پایش سنگ می‌انداختند. روزی از روزها بازرگان با شنیدن صدایی بلند از جایش برخاست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عذر بدتر از گناه

داستان کوتاه عذر بدتر از گناه
روزی ناصرالدین شاه در یک مجلس خصوصی که از درباریان تشکیل یافته بود روی به اطرافیان خود کرد و پرسید: چه کسی می‌تواند بگوید عذر بدتر از گناه چیست؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است
ملانصرالدین روزها در خانه‌ی خود به دور از انگشت تمسخر دیگران نشسته و سرگرم کاری بود. او هر روز در خانه می‌ماند و تا جایی که می‌توانست در روشنایی روز از خانه بیرون نمی‌رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روباه و خروس دو منی

داستان کوتاه روباه و خروس دو منی
آورده‌اند که شیادی به‌حضور هارون الرشید خلیفه‌ی عباسی بار یافت و خود را سیاح معرفی نمود. هارون الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن

داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن
روزی بهلول به‌قصد سفر و دیدن جاهای دور، آذوقه برداشت و باروبندیل بربست و عازم گردید. چون چند شبانه‌روز راه برفت، در بیابانی دورافتاده شبانی دید که گله‌ی گوسفندان...
دنباله‌ی نوشته