داستان کوتاه حساب منفعت‌هایش را می‌کند

داستان کوتاه حساب منفعت‌هایش را می‌کند
در گذشته بازرگانی ثروتمند زندگی می‌کرد که دوستانی داشت که برای او مشکل‌ساز بودند و جلوی پایش سنگ می‌انداختند. روزی از روزها بازرگان با شنیدن صدایی بلند از جایش برخاست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عذر بدتر از گناه

داستان کوتاه عذر بدتر از گناه
روزی ناصرالدین شاه در یک مجلس خصوصی که از درباریان تشکیل یافته بود روی به اطرافیان خود کرد و پرسید: چه کسی می‌تواند بگوید عذر بدتر از گناه چیست؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است
ملانصرالدین روزها در خانه‌ی خود به دور از انگشت تمسخر دیگران نشسته و سرگرم کاری بود. او هر روز در خانه می‌ماند و تا جایی که می‌توانست در روشنایی روز از خانه بیرون نمی‌رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روباه و خروس دو منی

داستان کوتاه روباه و خروس دو منی
آورده‌اند که شیادی به‌حضور هارون الرشید خلیفه‌ی عباسی بار یافت و خود را سیاح معرفی نمود. هارون الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن

داستان کوتاه خاراندن یا نخاراندن
روزی بهلول به‌قصد سفر و دیدن جاهای دور، آذوقه برداشت و باروبندیل بربست و عازم گردید. چون چند شبانه‌روز راه برفت، در بیابانی دورافتاده شبانی دید که گله‌ی گوسفندان...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و دو ابله

داستان کوتاه بهلول و دو ابله
دو ابله در راهی می‌رفتند، گفتند با هم سخنی گوییم و درازی راه درنیابیم. یکی گفت: من آرزو دارم که خدای تعالی مرا هزار گوسفند دهد تا از پشم و شیر و بره و بزغاله‌ی آن بهره‌مند شوم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس

داستان کوتاه بهلول و مفهوم جناس
روزی شاعری ابله، سوار بر یابویی لنگ به بهلول رسید، افسار یابو برکشید و شتابان به زیر آمد و در حالی که اشعاری به زیر لب زمزمه می‌کرد، با خوشحالی گفت: مرا بخت یار شد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب

داستان کوتاه بهلول و مفهوم سراب
یک روز شاعری یاوه‌گوی و خودپسند، راه بر بهلول بسته، پرسید: من در اشعارم به‌خاطر ظرافت و لطافت در قافیه کلمه‌ی «سراب» را فراوان به‌کار می‌برم، اما به‌درستی معنایش را ندانم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه

داستان کوتاه بهلول و پرسش‌های صاحب‌خانه
روزی بهلول در بیابانی گرم و سوزان سفر می‌کرد. چون خسته و درمانده به واحه‌ای رسید، آفتاب غروب کرد و شب فرا رسید. کلبه‌ای در آن نزدیکی پدیدار شد. با خود گفت: شکر خدا که...
دنباله‌ی نوشته