داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه عیب کوچک عروس

داستان کوتاه عیب کوچک عروس
جوانی می‌خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه

داستان کوتاه شهردار و پیمانکار مناقصه
آقای سالیوان مرد فقیری بود و برادری به‌نام جاناتان داشت که اخیرا شهردار شده بود. روزی خانم آقای سالیوان از روی نداری و بی‌چیزی به او گفت که پیش برادرش برود...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دختر کتابفروش

داستان کوتاه دختر کتابفروش
دختری کتاب می‌فروخت و معشوقه‌اش را دید که به‌سویش می‌آید. در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود. به معشوقه‌اش گفت: آیا به‌خاطر گرفتن کتابی که نامش «آیا پدر در خانه‌ هست؟»...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شهرام شب‌پره

داستان کوتاه شهرام شب‌پره
سال‌ها قبل چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوارکاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه‌های قتل شبه‌عمد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تیمسار ضرغام و رضاشاه

داستان کوتاه تیمسار ضرغام و رضاشاه
از تیمسار علی‌اکبر ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شده: یک بار رضاشاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت‌ها آمده بود. همین‌طور که از جلوی افسران رد می‌شد...
دنباله‌ی نوشته