
بعد از تموم شدن جلسه از هتل خارج شدم و شروع به گشتن سوئیچ ماشینم کردم، سوئیچ توی کیفم یا جیبم نبود. برای جستجو سریع به سالن جلسه برگشتم، سوئیچ اونجا هم نبود. یهو فهمیدم توی ماشین جا گذاشتم.
شوهرم بارها تکرار کرده که سوئیچ رو توی جاسوئیچی نذار. من نظرم اینه که جاسوئیچی بهترین جاییه که سوئیچ گم نمیشه. اما بهنظر اون باعث سرقت آسون ماشین میشه.
واسه رسوندن فوری خودم به پارکینگ ماشینها عجله کردم و وقتی رسیدم به نتیجهی ترسناکی دست یافتم. چون که نظر اون درست بوده! پارکینگ خالی بود!
بلافاصله با پلیس تماس گرفتم تا بهشون خبر بدم که ماشین به سرقت رفته و از اسمم، ویژگیهای ماشین و جایی که در اونجا ایستادم و از این جور چیزها، بهشون خبر دادم و اعتراف کردم من سوئیچهام رو توی ماشین جا گذاشتم.
بعد کارهای خیلی سخت رو شروع کردم، در حالی که هوشیاری به خرج دادم به شوهرم زنگ زدم و بهش گفتم: عشق من! (من معمولا اونو «عشقم» صداش نمیکنم. اما اینطور موقعها این لفظ و استفاده میکنم)، سوئیچ رو توی ماشین جا گذاشتم و ماشین به سرقت رفته.
مدتی سکوت حکمفرما شد. در این بین فکر کردم تماس قطع شده، اما در حالی که فریاد میکشید صداش رو شنیدم: احمق! امروز من تو رو به هتل رسوندم.
حالا وقتشه که ساکت بشم، در حالی که شرمسار بودم بهش گفتم: خوب! ممکنه بیایی منو ببری؟
یه بار دیگه فریاد کشید: میام، اما بعد از اینکه این مامور پلیس رو قانع کنم که من ماشینتو ندزدیدم!
نگاره: Zenstock (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





