غزل شماره‌ی ۳۸ دیوان حافظ: بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

غزل شماره‌ی ۳۸ دیوان حافظ: بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۳۸ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۳۸ - بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

 

۱. بی‌مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست - وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
معنی: دور از مهر تابان رویت برای روز من روشنایی و برای عمرم جز شب تاریک، باقی نمانده است.

 

۲. هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم - دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
معنی: به هنگام بدرود، در فراق تو از شدت گریستن در چشمانم روشنایی باقی نمانده است.

 

۳. می‌رفت خیالِ تو ز چشمِ من و می‌گفت - هیهات از این گوشه که معمور نماندست
معنی: تصویر و خیال روی تو، در حالی که از چشمانم دور می‌شد با خود می‌گفت: افسوس که دیگر در این گوشه‌های چشم، رونق و آبادانی بر جای نمانده است.

 

۴. وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همی‌داشت - از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
معنی: وصال تو سایه‌ی مرگ را از سرم دور می‌کرد. حالی با فراق تو، بدان نزدیک شده است...

 

۵. نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید - دور از رُخَت این خسته‌ی رنجور نماندست
معنی: (و) زمانی فرا رسیده که مراقب و نگهبان درگاهت به تو بگوید: چشم بد از تو دور که این خسته‌ی رنجور مرد.

 

۶. صبر است مرا چاره‌ی هجرانِ تو لیکن - چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
معنی: درمان درد دوری تو شکیبایی است و چگونه صبر کنم که برای مقدور نیست.

 

۷. در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است - گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
معنی: هرچند چشمانم در فراق تو اشکبار است، جای آن دارد که خون ببارد که دیگر جای عذری برای او باقی نمانده است.

 

۸. حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده - ماتم زده را داعیه‌ی سور نماندست
معنی: حافظ اندوهگین جز از گریه، هرگز به خنده‌ روی نمی‌آورد. برای ماتم‌زده شادی و سرور مفهومی ندارد.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۳۸ دیوان حافظ:
زندگی بدون او برایت میسر نیست. غم دوری و هجران را نمی‌توان تحمل کنی ولی فعلا چاره‌ای جز این نداری و با گریه و زاری کردن کاری درست نمی‌شود. شاید در آینده وصال یار میسر شود. با امید رسیدن به مقصود با مرگ دست و پنجه نرم کن.

 

معنی برخی واژگان غزل:
مهر رخت: خورشید صورتت.
دیجور: تاریک، سیاه، ظلمانی.
دور از رخ تو: چشم بد از رخ تو دور، در فراق روی تو.
خیال: تصویر ذهن.
هیهات: افسوس، واحسرتا.
گوشه: گوشه‌ی چشم.
معمور: آبادان، اسم مفعول از عمران.
وصل: وصال
دور همی‌داشت: دور نگاه می‌داشت، دور می‌کرد، دور کرد.
دور نماندست: نزدیک شده است، زیاد دور نیست.
نزدیک شد: زمان آن فرا رسید، یقین شد.
رقیب: مراقب، نگهبان.
دور از درت: دور از تو، در فراق تو، جمله اخباری دعائی.
این خسته‌ی رنجور نمانده است: این خسته‌ی رنجور زنده نمانده است، مرده.
مقدور نماندست: میسر و ممکن نیست، امکان ندارد.
معذور نماندست: جای عذری باقی نمانده است.
ماتم‌زده: بلا رسیده.
داعیه: داعی، انگیره، دلیل.

 

برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری