دو درویش خراسانی مُلازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند.
به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهرهی مرد شد.
در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
داستانکهای خصلت نافع، جوان و پیرمرد، خون دادن، سلطان محمود و لرز سرما، تو برو، نماز میت، حاج شعبانعلی و پسران، ارتباط طوفان با غذای درویش، سوالاتی که حرص آدمو درمیاره و...
آوردهاند که مردی در راهی میرفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: کجا میروی؟ گفت: درمی دارم؛ به خزفروشان میشوم تا خزی خرم.
پادشاهى از دانشمندى خواست که تاريخ جهان را از روز اول تا بهحال براى او بنويسد. دانشمند ده سال تمام زحمت کشيد و نتيجهی زحمات و مطالعاتش را در کتابهاى زيادى نوشت.
مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را بهحال خود رها کنم، از جوانمردی بهدور است.
چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟ زوال مغولان از یک روستا شروع شد! ۱۲۰ سال مغولها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که...