
روزی روزگاری پادشاهی بود که تصمیم گرفت تا با اموال و دارایی شخصی خودش مسجدی در شهر بنا کند و یادگاری از خود در شهر باقی بگذارد. او دستور داد تا کسی در ساخت مسجد، هیچگونه کمک مالی و یا کمکهای جنسی یا حتی تهیهی مصالح ساختمانی انجام ندهد، چون میخواست کل ساختمان، مصالح و وسایل مسجد، از دارایی و اموال خودش و بدون کمک دیگران ساخته و تجهیز شود. لذا دیگران را از هر گونه کمک برحذر داشت.
مسجد طبق دستور پادشاه ساخته شد و ماموران پادشاه، با هزینهی شخصی او شروع بهتجهیز و خرید فرش و سایر وسایل برای مسجد کردند و تابلویی هم بهنام پادشاه بر بالای مسجد نصب شد و مسجد بهنام پادشاه نامگذاری گردید.
شبی از شبها پادشاه در خواب دید که فرشتهای از فرشتگان، از آسمان فرود آمد و اسم پادشاه را از سردر مسجد برداشت و اسم زنی را بهجای اسم پادشاه نوشت! چون پادشاه از خواب پرید، هراسان بیدار شد و سربازانش را فرستاد تا ببینند آیا هنوز اسمش روی سردر مسجد هست؟!
سربازان رفتند و چون برگشتند، گفتند: آری اسم شما همچنان بر سردر مسجد است.
مقربان پادشاه به او گفتند که این خواب پریشان است و بدان اهمیت ندهد.
در شب دوم پادشاه دوباره همان خواب را دید که فرشتهای از فرشتگان از آسمان فرود آمد و اسم پادشاه را از سردر مسجد برداشت و اسم زنی را بهجای اسم پادشاه بر بالای مسجد نوشت! صبح پادشاه از خواب بیدار شد و سربازانش را فرستاد که مطمئن شوند که هنوز اسمش روی مسجد هست؟
ماموران پادشاه به مسجد رفته و بازگشتند و خبرش دادند که هنوز اسمش بر سردر مسجد هست.
پادشاه از خواب خود در تعجب بود... تا اینکه شب سوم نیز برای مرتبهی سوم، همان خواب تکرار شد! پادشاه از خواب بیدار شد و اسم زنی که فرشته، اسمش را بر سردر مسجد مینوشت، از بر کرد و دستور داد تا آن زن را پیدا کرده و به نزدش بیاورند.
ماموران پادشاه در شهر گشتند و جار زدند تا آن زن را که پیرزنی فرتوت بود، پیدا کرده و نزد پادشاه آوردند. پادشاه از وی پرسید: آیا در ساخت مسجد کمکی کردهای؟
پیرزن گفت: ای پادشاه من زنی پیر، فقیر و کهنسالم و شنیدم که دیگران را از کمک در ساخت بنای مسجد نهی کردی و من هم نافرمانی نکردم.
پادشاه نپذیرفت و گفت: تو را به خدا قسم میدهم چه کاری برای ساخت بنا انجام دادی؟
پیرزن گفت: به خدا سوگند که مطلقا کاری برای ساخت بنا نکردم بجز...
پادشاه گفت: بجز چی؟!
پیرزن گفت: بجز آن روزی که من از کنار مسجد میگذشتم، یکی از احشامی (حیوان چهارپا) که چوب و وسایل ساخت بنا را حمل میکرد، دیدم که با طنابی به زمین بسته شده و تشنگی بهشدت بر حیوان چیره شده بود و بهسبب طنابی که با آن بسته شده بود هر چه سعی میکرد خود را به سطل آبی برساند نمیتوانست. من سطل آب را نزدیکتر بردم تا آب بنوشد. به خدا سوگند که تنها همین یک کار را انجام دادم.
پادشاه گفت: آری، تو این کار را برای رضای خدا انجام دادی و خدا قبول کرد، اما من مسجدی ساختم تا بگویند که مسجد پادشاه است و خداوند از من قبول نکرد!
پس پادشاه دستور داد که اسم خودش را از بالای مسجد بردارند و نام آن پیرزن را بر درب ورودی و بالای مسجد بنویسند.
نگاره: DOERS (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





