داستان کوتاه از آنهاست که نان را پشت در می‌مالند

داستان کوتاه از آنهاست که نان را پشت در می‌مالند
یکی بود، یکی نبود. مردی بود که هم فقیر بود و هم خسیس. یک روز دید دیگر پول و پله‌ای ندارد. تصمیم گرفت با پسرش به شهر دیگری بروند و کار کنند. او و پسرش به شهر دیگری رفتند.
دنباله‌ی نوشته