داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده

داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده

در زمان قاجار بین دو طایفه از روستای سُه، بر سر آب و ملکی دعوا و کشمکش بود. در یک طرف دعوا، طایفه‌ی یکی از معمرین خاندان صفوی بود که با دستگاه حکومت و سلطنت نزدیکی داشت و به اصطلاح مقرب الخاقان بود و طرف دیگر دعوا، ورثه‌ی یکی دیگر از بازماندگان خاندان صفوی بودند که مردمی رعیت‌منش و زحمتکش و کشاورز بودند و به حکم اجبار برای تنازع بقا ناگزیر از تلاش و زد و خورد در مقابل طایفه‌ی دیگر بودند.
یک وقت حاجی آقا، بزرگ طایفه‌ی دوم که مردی زحمتکش و کشاورز بود، عده‌ای را برداشت و به اصفهان رفت تا از دست عموزاده‌اش به حضرت والا ظل السلـطان که در آن موقع حاکم اصفهان بود شکایت کند و حق و حقوقش را از عموزاده‌اش بازستاند.
اتفاقا موضوع آفتابی شد و به‌گوش طرف دعوا، عموزاده‌ی حاج آقا رسید. او که دید در مقابل عمل انجام شده‌ای قرار گرفته و فرصتی برای راه انداختن دار و دسته و عمله و اکره ندارد، ناگزیر به اتفاق برادرش فورا به‌طرف اصفهان حرکت کرد. وقتی به اصفهان رسید، خبر شد که حضرت والا به عزم شکار از شهر خارج شده‌اند. او هم به‌دنبال ظل السلطان به شکارگاه رفت. از طرف دیگر همراهانش در بیرون از دروازه‌ی شهر اطراق کرده بودند و منتظر رسیدن ظل السلطان بودند تا عرض شکایت کنند.
در این اثنا حاجی به فکر افتاد شکایتی بنویسد تا وقتی ظل السلطان می‌آید تقدیم او کند. قلمدان و کاغذ را حاضر کرد و کاغذ را گذاشت روی زانو و مشغول نوشتن شکایت‌نامه شد. اما مرتب لغات را اشتباه می‌نوشت و با زبان کلمه‌ها را می‌لیسید و دوباره و سه‌باره می‌نوشت و می‌لیسید.
در این موقع یکی از اطرافیان حاجی ملتفت آمدن ظل السلطان شد. آمد کنار دست حاجی گفت: «چه کار می‌کنی؟ حضرت والا دارند می‌آیند و عموزاده هم کنار کالسکه‌ی ایشان هست و عن قریب کار خودش را می‌کند و ما را محکوم و خودش را حاکم قلمداد می‌کند.»
اما حاجی همین‌طور مشغول نوشتن و لیسیدن بود که آن شخص ناراحت شد و گفت: «ای بابا! تو گه تا اشه بنویسه و بلیسه بابای همش بر اونیه.»
اتفاقا‌ هم همین‌طور شد. عموزاده حاجی به ظل السلطان عرض کرد: «این حاجی سهی مردم را ناراحت کرده و حدود صد نفر شاکی از دست او جلای وطن کرده‌اند و منتظر ورود موکب حضرت والا هستند تا عرض شکایت کنند.»
ظل السلطان هم که از شکار برمی‌گشت و خسته و بی‌حوصله بود، بدون هیچ تحقیق و بررسی دستور داد حاجی و چند نفر از نزدیکانش را دستگیر کنند و به زندان بیندازند و جریمه کنند.
به این طریق ماجرا فیصله یافت و از آن به بعد مثل فوق مصداق پیدا کرد.

 

این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی در انجام کاری سستی و کوتاهی کند و این دست و آن دست کرده و زمان را از دست بدهد.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری