داستان کوتاه بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی‌رساند

داستان کوتاه بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی‌رساند

مرد هیزم‌شکنی بود که یک الاغ و یک شتر داشت که ابزار کارش بودند و هیزم‌ها را بار آن‌ها می‌کرد و برای فروش به شهر می‌آورد. یک روز طبق معمول الاغ و شتر را برداشت رفت برای هیزم‌چینی. بعد از این‌که کارش تمام شد، هیزم‌هایی را که چیده بود بار الاغ و شتر کرد و راه افتاد به سمت شهر.
در بین راه الاغ بنا کرد به تپیدن و خم‌خم راه رفتن. مرد آمد نصف هیزم‌ها را که روی الاغ بود، برداشت و گذاشت پشت شتر.
باز مقداری راه که آمدند الاغ خوابید روی زمین. مرد هیزم‌چین به ناچار آمد تمام هیزم‌ها را از روی الاغ برداشت، گذاشت روی شتر زبان بسته.
هنوز کمی راه نرفته بودند که الاغ بی‌همه چیز، باز خودش را به ناتوانی زد و دراز به دراز خوابید روی زمین. مردک هم آمد پالان و خود الاغ را گذاشت روی شتر بیچاره.
شتر که این‌طور دید ناراحت شد و با خودش گفت: «بلایی به سر این الاغ بیاورم که آن سرش ناپیدا باشد.»
در همین موقع به پرتگاهی رسید، تکانی به خود داد و الاغ را به ته دره انداخت و هلاک کرد.

 

این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که جز تنبلی و تن‌پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازهایی که به آنان می‌دهند، کوتاهی و کم‌کاری کنند.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری