داستان کوتاه آن مرحوم دیگر چه گفتند

داستان کوتاه آن مرحوم دیگر چه گفتند

مردی بود که باغ و ملکی داشت و خانه‌ی بزرگی و یک سگ پاسبان! سگ او وقتی که دزد می‌آمد، پارس می‌کرد و همه را می‌ترساند و صاحب‌خانه را با خبر می‌کرد. صاحب‌خانه به سگش غذاهای خوب می‌داد و مواظب بود که مریض نشود. اما روزی سگ باوفایش از دنیا رفت. صاحب سگ که بسیار ناراحت بود، برای سگش یک قبر قشنگ در گورستان عمومی ساخت. مردم همه از این کار ناراضی بودند و می‌گفتند که دفن کردن سگ در گورستان عمومی درست نیست و این مسئله را با قاضی در میان گذاشتند. قاضی پرسید: چرا سگت را در گورستان عمومی دفن کرده‌ای؟
صاحب سگ گفت: من سگم را دوست داشتم، چون با وفا بود و جلوی دزدها را می‌گرفت.
قاضی گفت: در هر صورت سگ نجس است و نباید در جایی که آدم‌ها را دفن می‌کنند دفن شود.
صاحب سگ که دید ممکن است قاضی حکم بیرون بردن لاشه‌ی سگش را بدهد فکری کرد و گفت: جناب قاضی! سگ من با سگ‌های معمولی فرق داشت. او نه تنها در تمام عمرش مزاحم کسی نشد، بلکه وصیت کرد که غذایش را برای مدت دو سال به قاضی بدهند!
قاضی ناراحت شد و گفت: غذای سگ را به من بدهید؟
صاحب سگ گفت: بله سگ من هر ماه پنج من نان و روغن و پنجاه عدد تخم مرغ و چهار من گوشت می‌خورد. هنگام مردن وصیت کرد که این مقدار را به قاضی بدهیم.
قاضی که می‌دید صاحب سگ با زیرکی رشوه‌ی خوبی به او پیشنهاد کرده گفت: عجب سگ خوبی! آن مرحوم دیگر چه گفتند؟

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر:
سگ گله‌ای بمُرد. چون صاحبش خیلی آن را دوست داشت، او را در یکی از مقابر مسلمین دفن کرد! خبر به قاضی شهر رسید و دستور داد او را احضار کنند و بسوزانند، زیرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان به خاک سپرده است.
وقتی او را دستگیر کردند و نزد قاضی آوردند، گفت: ای قاضی، این سگ وصیتی کرده که می‌خواهم به شما عرض کنم تا بر ذمه‌ی من چیزی نماند.
قاضی پرسید: وصیت چیست؟
مرد گفت: هنگامی که سگ در حال موت بود به او اشاره کردم که همه‌ی این گوسفندان از آنِ توست، پس وصیت کن که آن‌ها را به چه کسی بدهم؟ و سگ به خانه‌ی شما که قاضی شهر هستید اشاره کرد! اینک گله‌ی گوسفندان حاضر و آماده و در اختیار شماست.
قاضی با تاثر و تاسف گفت: علت فوت مرحوم سگ چه بود؟ آیا به چیز دیگری وصیت نکرد؟ خداوند به نعمات اخروی بر او منت نهد و تو نیز به سلامت برو! چنان‌چه آن مرحوم وصایای دیگری داشت ما را آگاه گردان تا بدان عمل کنیم!
برگرفته از کتاب الانوار النعمانیه، نوشته‌ی سید‌ ‎نعمت‌الله جزائرى

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر:
مردی جسد سگ خود را در قبرستان مسلمانان دفن کرد. مردم ناراحت شدند و او را گرفتند و سخت کوفتند و نیمه‌جان به نزد قاضی بردند. قاضی به سابقه‌ی عداوتی که با او داشت، برای این که آتش فتنه را بخواباند، حکم به سوختن گناهکار داد. مرد التماس کرد که مرا سخنی مانده که نگفتم، قاضی اجازه بدهد که آن رازرا بگویم.
قاضی اجازه داد. مرد گناهکار گفت: چون اجل این سگ رسید امر عجیبی پدیدار گشت. یعنی به ناگاه سگ به‌مانند آدمیان به زبان درآمد و مرا به‌نام خواند و وصیت کرد: کیسه‌ای زر از نیاکانم ارث به من رسیده است و در زیر فلان سنگ در صحرا پنهان کرده‌ام. تا هنوز نفسی از من باقی است زود بدان‌جا برو و آن کیسه‌ی زر را بیاور. زمانی که من دار فانی را وداع گفتم تو مرا در جوار صلحا به‌خاک بسپار و نیمی از زَر را نزد یکی از قضات اسلام ببر تا در تخفیف عقوبت من صرف امور حسبیه کرده و مرا دعای خیر کند. من چون آن شگفتی از سگ دیدم به درستی سخن سگ اعتماد کردم و همان ساعت  به مکانی که نشان داده بود رفتم و کیسه‌ی زر را یافتم. اکنون آن کیسه‌ی زر نزد من است.
قاضی به طمع دریافت نیمه‌ی زر گفت: سبحان الله که این سگ از احفاد سگ اصحاب کهف  است و البته از تدفین چنین سگ با نسبی در قبرستان مسلمین بر تو حرجی نیست. آن مرحوم دیگر بار چه گفت؟
مرد که دانست بنا بر حکم صریح قاضی از مرگ نجات یافته است و بر حیات خویش ایمن شد، نفسی به آسودگی کشید و گفت: ایها القاضی! چون از صحرا به خانه بازگشتم از سگ رمقی بیش نمانده بود. مرا که دید آب در دیدگانش آمد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود، شمرده و روشن گفت: زِنهار! زِنهار! ما تَرَک من به قاضی این محلت نبری که مردی سخت سست ایمان است. ترسم که آن را در هوای نفس خویش خرج کند و بار عصیان گناه بر دوش من باقی بماند!

 

ضرب المثل «آن مرحوم دیگر چه گفتند» یا «آن مرحوم دیگر بار چه گفت» برای آدم‌های آزمند و فزون‌خواهی به‌کار برده می‌شود که برای سودجویی از باور خویش دست برمی‌دارند.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری