در روزگاری دور آهنگری در بلخ میزیست که مثل همهی آهنگران داستانهای ایرانی تنش میخارید و هی بینی در کار حاکم وقت میکرد. حاکم محلی که از دست او بهتنگ آمده بود...
در یک افسانهی قدیمی پِرویی از شهری حکایت میشود که همه در آن شاد بودند. ساکنان این شهر کارهای دلخواهشان را انجام میدادند و با هم خوب تا میکردند، بهجز شهردار که غصه میخورد.
به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهرهی مرد شد.
درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که: من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
من کلاس اول دبستان بودم. این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، که بهخاطر میآورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم، عینهو دو تا شریک.
یکی از فراعنهی مصر بهیادگارِ فتوحاتِ خود منارهای ساخته و حکم داده بود هر کس از پای آن مناره بخواهد عبود نماید، باید تعظیم نموده و زمین را ببوسد و اگر کسی این کار را نکند...
در زمانهای نه چندان دور، در یک شهر کوچک دو شریک که یکی حیلهگر و زرنگ و دیگری بسیار ساده و بیآلایش بود زندگی میکردند. این دو شریک، بازرگان بوده و برای تجارت به شهرهای مختلف میرفتند.
در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجهی سرهنگی در ارتش خدمت میکردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشتهی حقوق، عهدهدار پستهای مهم قضایی در دادگاههای نظامی ارتش گردند.
آوردهاند که در زمان قدیم در شهر بلخ شبی دزدی از دیوار خانهای بالا رفت. اتفاقا در حین بالا رفتن از دیوار، پایش لغزیده به زمین افتاد و پایش شکست. بر اثر انعکاس صدا همسایهها از خانه بیرون دویده...