داستان کوتاه ترس از قانون

داستان کوتاه ترس از قانون
در یک افسانه‌ی قدیمی پِرویی از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواه‌شان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به‌جز شهردار که غصه می‌خورد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کلاه خود را قاضی کردن

داستان کوتاه کلاه خود را قاضی کردن
به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهره‌ی مرد شد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین

داستان کوتاه دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین
درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که: من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پیدا کردن دو ریالی

داستان کوتاه پیدا کردن دو ریالی
من کلاس اول دبستان بودم.‌ این اخوی ما که اکنون دو سال از من بزرگتر هستند، که به‌خاطر می‌آورم که در آن زمان هم، دو سال از من بزرگتر بودند، در همه جا و در همه کار با هم بودیم، عینهو دو تا شریک.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه تخماق گچکوبی

داستان کوتاه تخماق گچکوبی
یکی از فراعنه‌ی مصر به‌یادگارِ فتوحاتِ خود مناره‌ای ساخته و حکم داده بود هر کس از پای آن مناره بخواهد عبود نماید، باید تعظیم نموده و زمین را ببوسد و اگر کسی این کار را نکند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شریک حیله‌گر و شریک ساده

داستان کوتاه شریک حیله‌گر و شریک ساده
در زمان‌های نه چندان دور، در یک شهر کوچک دو شریک که یکی حیله‌گر و زرنگ و دیگری بسیار ساده و بی‌آلایش بود زندگی می‌کردند. این دو شریک، بازرگان بوده و برای تجارت به شهرهای مختلف می‌رفتند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زیر پایت چون ندانی حال مور

داستان کوتاه زیر پایت چون ندانی حال مور
در سال ۱۳۵۰ هنگامی که با درجه‌ی سرهنگی در ارتش خدمت می‌کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته‌ی حقوق، عهده‌دار پست‌های مهم قضایی در دادگاه‌های نظامی ارتش گردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قاضی دیوان بلخ

داستان کوتاه قاضی دیوان بلخ
آورده‌اند که در زمان قدیم در شهر بلخ شبی دزدی از دیوار خانه‌ای بالا رفت. اتفاقا در حین بالا رفتن از دیوار، پایش لغزیده به زمین افتاد و پایش شکست. بر اثر انعکاس صدا همسایه‌ها از خانه بیرون دویده...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زنده به گور کردن

داستان کوتاه زنده به گور کردن
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به‌سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام.
دنباله‌ی نوشته