داستان کوتاه کلاه خود را قاضی کردن

داستان کوتاه کلاه خود را قاضی کردن

به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهره‌ی مرد شد و به او گفت: چرا بابت گناهی که نکرده‌ای نگرانی، برو و با اطمینان کامل در نزد قاضی از خود دفاع کن!
مرد گفت: خودت می‌دانی من عرضه و توانایی این کار را ندارم. اگر پیش قاضی بروم، دستپاچه می‌شوم و آن‌ها از هول شدن من، فکر می‌کنند که واقعا گناهکارم.
زن برای از بین رفتن ترس همسرش گفت: برو و کلاه خودت را قاضی کن.
مرد گفت: منظورت چیست؟!
زن گفت: کلاهت را بگذار مقابلت و همه‌ی حرف‌هایی را که قرار است به قاضی بزنی، به این کلاه بزن. فرض کن این کلاه، قاضی است.
مرد هم همین کار را کرد. کلاهش را مقابلش گذاشت و از خود دفاع کرد. آن‌قدر برای دفاع از خودش دلیل آورد که دیگر بدون هیچ واهمه‌ای می‌توانست سخن بگوید. صبح فردا که او را نزد قاضی شهر بردند. او توانست به‌خوبی در مقابل قاضی و شاکی‌ای که او را با دزد اصلی اشتباه گرفته بود، از خود دفاع کند و از مخمصه رهایی یابد.
این چنین شد که هر وقت بخواهند کسی را به گفتن سخن حق دعوت کنند، می‌گویند برو کلاهت را قاضی کن؛ یعنی ببین در تنهایی خودت که با وجدانت تنها هستی و به خودت کلک نمی‌زنی، چه سخنی می‌گویی و از چه کسی دفاع می‌کنی.

 

نگاره: Rawpixel.com
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری