
در یکی از روزها ملانصرالدین صبح تا عصر بهسختی کار کرد. شب که شد، خسته به خانه برگشت. شام خورد و بدون معطلی به رختخوابش رفت. هنوز خوابش نبرده بود که با خود گفت: خواب برادر مرگ است. با این خستگی زیاد، نکند صبح زود نتوانم از خواب بیدار شوم و نماز صبحم قضا شود. سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و به زنش گفت: فردا صبح زود که از خواب بیدار شدی، مرا هم بیدار کن تا نماز بخوانم.
زن گفت: باشد.
صبح که شد، زن ملا چند بار او را صدا زد، اما ملا تکان نخورد. ناچار بالای سر او رفت و گفت: بیدار شو مرد! آفتاب دارد میزند.
ملا تکانی خورد و گفت: آخر زن! این چه وقت بیدار کردن من است؟
زنش گفت: خودت گفتی که صبح زود برای نماز بیدارت کنم.
ملا گفت: بله گفتم. اما الان نصف شب هم نشده.
زن ملا عصبانی شد و گفت: چه میگویی مرد؟ آفتاب طلوع کرده، بلند شو نماز بخوان.
ملانصرالدین لحاف را روی صورتش کشید و گفت: بابا بگذار بخوابم. شاید آفتاب دلش بخواهد که نصف شب طلوع کند، من که نباید به ساز او برقصم.
این ضرب المثل به شوخی و طنز به کسی گفته میشود که تنها بخواهد سخن خودش را بگوید و واقعیتها را نادیده بگیرد.
نگاره: Pankaj Jagya (istockphoto.com)
گردآوری: فرتورچین





