داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن

داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن
مادری دختری داشت که به سن ازدواج رسیده بود. این مادر هر کجا می‌رفت از دخترش تعریف می‌کرد. یک روز به او خبر دادند برای دخترش خواستگار می‌آید. خانه و اثاث خانه...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه این‌طور هم نمی‌ماند

داستان کوتاه این‌طور هم نمی‌ماند
در زمان قدیم معلمی بود که هر سال مرده‌هایی را که امانت می‌گذاشتند، به مکه می‌برد و بعد از طواف خانه‌ی خدا آن‌ها را آن‌جا دفن می‌کرد. در یکی از سال‌ها این معلم بعد از این‌که...
دنباله‌ی نوشته

غزل شماره‌ی ۱۹۴ دیوان حافظ: سمن‌بویان، غبار غم چو بنشینند؛ بنشانند

غزل شماره‌ی ۱۹۴ دیوان حافظ: سمن‌بویان، غبار غم چو بنشینند؛ بنشانند
در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۱۹۴ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است. غزل شماره‌ی ۱۹۴ - سمن‌بویان، غبار غم چو بنشینند؛ بنشانند
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند

داستان کوتاه همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند
در روزگار خسرو انوشیروان فرستاده‌ای رسمی از روم به دربار آمد. انوشیروان برای آن‌که نزد فرستاده‌ی روم به وزیر با‌ تدبیر و هوشمند خود، بزرگمهر مباهات کند و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده

داستان کوتاه ای بابا، تو تا میری بنویسی و بلیسی بابای ما را درآورده
در زمان قاجار بین دو طایفه از روستای سُه، بر سر آب و ملکی دعوا و کشمکش بود. در یک طرف دعوا، طایفه‌ی یکی از معمرین خاندان صفوی بود که با دستگاه حکومت و سلطنت نزدیکی داشت.
دنباله‌ی نوشته