داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز

داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
حکایت شده است که «متوکل» خلیفه‌ی ستم‌کار عباسی به‌جوانی به‌نام «فتح» علاقه‌مند شد، به گونه‌ای که تمام فنون زمان را به او آموخت تا این‌که نوبت به شناگری رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شیر بی‌دم و سر و اشکم

داستان کوتاه شیر بی‌دم و سر و اشکم
در گذشته قزوینیان رسم داشتند که قسمت‌هایی از بدن خود را خالکوبی کنند. مردی بر صورت پهلوانان نه بر سیرت ایشان، نزد دلاکی رفت تا نقشی بر بدنش بکوبد. استاد خالکوب از او پرسید...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است

داستان کوتاه از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است
ملانصرالدین روزها در خانه‌ی خود به دور از انگشت تمسخر دیگران نشسته و سرگرم کاری بود. او هر روز در خانه می‌ماند و تا جایی که می‌توانست در روشنایی روز از خانه بیرون نمی‌رفت.
دنباله‌ی نوشته