داستان کوتاه انگشت نمک است خروار هم نمک

داستان کوتاه انگشت نمک است خروار هم نمک

پادشاهی بود که یک دختر بسیار زیبا داشت. هر کس برای خواستگاری او می‌آمد، پدرش می‌گفت: «هر کی این انبار نمک را بخوره، دخترم مال اوست.»
شمار فراوانی جان خود را از دست دادند و بیهوده هر کدام یکی دو من نمک خوردند و مردند. سرانجام یک اژدها فهمید و خودش را به‌ریخت آدمیزاد درآورد و به‌گونه‌ی یک درویش درآمد و یک‌سره به نزد پادشاه شتافت و گفت: «قبله‌ی عالم به سلامت باد! من آمده‌ام خواستگاری دختر شما.»
پادشاه گفت: «ببریدش سر انبار نمک تا بخوره!»
او را به انبار نمک بردند تا بخورد. درویش هم انگشت کوچکش را به نمک زد و خورد و رفت پیش پادشاه و گفت: «خوردم.»
پادشاه پرسید: «تمام شد؟»
گفت: «بلی.»
پادشاه پرسید: «چطور؟»
گفت: «شما فرمودید نمک بخور، من هم یک انگشت خوردم!»
پادشاه گفت: «چطور؟ آخه قرار بود همه‌ی نمک را بخوری!»
گفت: «قبله‌ی عالم! انگشت نمک است و خروار هم نمک است.»
پادشاه بر او آفرین گفت و دختر خود را به او داد.

 

این ضرب المثل بدین معنی‌ست که شوری سرانگشتی نمک همانند شوری خرواری از آن است. از بخشش اندک همچون بخشش بسیار، باید سپاسگزار و نمک‌شناس بود.

 

نگاره: Astartejulia (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری