
پادشاهی بود که یک دختر بسیار زیبا داشت. هر کس برای خواستگاری او میآمد، پدرش میگفت: «هر کی این انبار نمک را بخوره، دخترم مال اوست.»
شمار فراوانی جان خود را از دست دادند و بیهوده هر کدام یکی دو من نمک خوردند و مردند. سرانجام یک اژدها فهمید و خودش را بهریخت آدمیزاد درآورد و بهگونهی یک درویش درآمد و یکسره به نزد پادشاه شتافت و گفت: «قبلهی عالم به سلامت باد! من آمدهام خواستگاری دختر شما.»
پادشاه گفت: «ببریدش سر انبار نمک تا بخوره!»
او را به انبار نمک بردند تا بخورد. درویش هم انگشت کوچکش را به نمک زد و خورد و رفت پیش پادشاه و گفت: «خوردم.»
پادشاه پرسید: «تمام شد؟»
گفت: «بلی.»
پادشاه پرسید: «چطور؟»
گفت: «شما فرمودید نمک بخور، من هم یک انگشت خوردم!»
پادشاه گفت: «چطور؟ آخه قرار بود همهی نمک را بخوری!»
گفت: «قبلهی عالم! انگشت نمک است و خروار هم نمک است.»
پادشاه بر او آفرین گفت و دختر خود را به او داد.
این ضرب المثل بدین معنیست که شوری سرانگشتی نمک همانند شوری خرواری از آن است. از بخشش اندک همچون بخشش بسیار، باید سپاسگزار و نمکشناس بود.
نگاره: Astartejulia (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





