
شخصی بسیار مقروض بود. به او گفتند: به نزد فلان شخص برو که آدم بخشندهای است و کار تو را درست میکند.
مرد مقروض به نشانی آن مرد بخشنده رفت تا اینکه او را پیدا کرد، در حالی که با یکی از مشتریان بر سر مقدار اندکی پول چانه میزد. مرد چون این صحنه را دید، برگشت که برود. مرد ثروتمند دانست که او برای درخواستی آمده است. دنبال او رفت و گفت: به چه کار آمدهای؟
مرد گفت: بدانچه آمده بودم بیفایده بود.
مرد ثروتمند اصرار کرد تا عاقبت مرد مقروض گفت: من برای دریافت مبلغ زیادی پول برای ادای قرضهایم بهنزد تو آمده بودم، اما وقتی دیدم که تو بر سر مبلغ ناچیزی این چنین با مشتری خود چانه میزنی پشیمان شدم و برگشتم.
ثروتمند به خدمتگزار خود گفت کیسهای پر از سکه را به نزد او بیاورد. خدمتگزار چنین کرد و مرد ثروتمند آن کیسه را به فقیر داد. مرد فقیر تعجب کرد که آن سختگیری از چه بود و این بخشش از چیست؟
مرد بخشنده گفت: آن معامله بود و این مروت. سستی در معامله بیفایده است و کوتاهی در بخشندگی از جوانمردی بهدور است که گفتهاند: «هر چیز بهجای خویش نیکوست.»
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست - که هر چیزی به جای خویش نیکوست.
(شیخ محمود شبستری)
برگرفته از کتاب مثل آباد، نوشتهی رضا شیرازی
همین داستان به گونهای دیگر:
شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان میکند. آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه میزند، آن صحنه را دید، پشیمان شد و بازگشت.
تو را که این همه گفتوگوی است بر دَرمی - چگونه از تو توقع کند کسی کرمی؟
تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است. پس به دنبال او رفت و گفت: با من کاری داشتی؟
شخص گفت: برای هر چه آمده بودم، بیفایده بود.
تاجر فهمید که برای پول آمده است. به غلامش اشاره کرد و کیسهای سکهی زر به او داد.
آن شخص تعجب کرد و گفت: آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟
تاجر گفت: آن معامله با یک تاجر بود، ولی این معامله با خدا...! در کار خیر طرف حسابم با خداست. او خیلی خوش حساب است.
نگاره: Generative Ai (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





