
در زمانهای قدیم، پادشاه ظالمی بود که به کیش یهود بود. او بهخاطر تعصب همکیشان خود مسیحیان را میکشت. با اینکه موسی پیامبر یهود و عیسی پیامبر مسیحیان هر دو در یک راستا قدم برمیداشتند، ولی آن شاه یک فرد احول و دوبین بود از این رو تصور میکرد که عیسی و موسی از هم جدا هستند.
خشم و شَهوَت مرد را احوَل کند - ز استقامت روح را مُبْدَل کند
چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد - صد حجاب از دل به سوی دیده شد
شاه یهودی که کمر به قتل مسیحیان بسته بود، وزیری داشت بسیار نیرنگباز. او را به شاه پیشنهاد کرد و گفت: مسیحیان دین خود را مخفی میکنند و در نتیجه از تیغ تو جان سالم به در خواهند برد. من در ظاهر خود را مسیحی معرفی میکنم و در میان آنها میروم و کمکم با حیله و فریبی که بهکار خواهم بست، پیشوای آنها خواهم شد و بدین ترتیب یکایک آنها را شناسایی خواهم کرد. سپس اختلاف میان آنها خواهم انداخت و خودشان را بهجان هم میاندازم. اکنون دستور بده تا من را شکنجه دهند، تا آنها فکر کنند به جرم مسیحی بودن اینطور آزار دیدهام و بعد مرا از شهر خویش بیرون کن و...
شاه تمام کارهایی را که وزیر پیشنهاد کرده بود اجرا کرد و با این تزویر به شناسایی اقدام کرد. از طرفی دیگر مسیحیان وقتی وزیر شکنجه شده را دیدند، او را بهعنوان مجاهدی صبور که در راه دین مسیح، صدمهی بسیار دیده است، پناه دادند و به گرد او جمع شدند. وزیر مدت شش ماه در میان آنها زیست و در آن اجتماع، دارای موقعیت بسیار عظیمی شد. او آرام آرام بذر نفاق و اختلاف را در دل مسیحیان بارور ساخت و بدین ترتیب آنها را گروه گروه کرد و برای هر گروهی، امیری قرار داد. سپس طبق نقشهای که کشیده بود، گروههای مختلف را بهجان هم انداخت و فرقههای گوناگون بهجان هم افتادند. آری بدون اینکه احتیاج به لشکرکشی پادشاه یهودی وجود داشته باشد، خود مسیحیان همدیگر را تار و مار کردند.
آدمهای غرضورز، کینهتوز و بدخواه، تنها چیزهایی را که دوست دارند میبینند.
در درون داستان بالا در شعر مولوی داستانی دربارهی احول و دوبینی آمده است:
استادی یک شاگرد احول (لوچ) داشت. روزی به او میگوید: برو و آن شیشه را از اتاق بیاور.
شاگرد چون لوچ بود به استاد میگوید: از بین این دو شیشه، کدام را بیاورم؟
استاد میگوید که دوبینی را کنار بگذار، آنجا یک شیشه وجود دارد.
شاگرد با ناراحتی از استاد میخواهد که به او طعنه نزند و استاد هم عنوان میکند که از آن دو شیشه، یکی را بشکن.
چون شیشه را شکست، شیشهی دیگری نبود و همان یکی به چشم او دوتا میآمد.
گفت استادْ اَحْوَلی را کَاندَر آ - رو بُرون آر از وِثاق آن شیشه را
گفت اَحوَل: زان دو شیشه من کدام - پیشِ تو آرَم؟ بکُن شرحِ تمام
گفت استاد: آن، دو شیشه نیست، رو - اَحوَلی بگذار و افزونْبین مشو
گفت: ای اُستا، مرا طعنه مزن - گفت اُستا: زان دو، یک را دَر شکن
چون یکی بشکست، هر دو شد ز چشم - مَرد، اَحوَل گردد از مَیلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود - چون شکست او شیشه را، دیگر نبود
خشم و شَهوَت مرد را احوَل کند - ز استقامت روح را مُبْدَل کند
چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد - صد حجاب از دل به سوی دیده شد
درسی که مولوی با این شعر بازگو میکند این است که اگر آدمی بتواند خشم و شهوت خویش را کنترل کند و از کارساز بودن آنها بر تصمیمهایش جلوگیری کند، دوبینی وی از میان میرود و حقیقتها و راستیها برایش روشن و آشکار میشود.
معنی ضرب المثل «چون غرض آمد، هنر پوشیده شد»: هنگامی که غرضورزی، کینهتوزی و بدخواهی بیاید، هنر، خوبی و دانایی پنهان میگردد. کسی که گرفتار غرضهای نفسانی میشود، هنرها و خوبیهای دیگران را نمیتواند ببیند.
برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول
نگاره: امیر نجم
گردآوری: فرتورچین





