پیرمرد زرگری به دکان همسایهی خود رفت و گفت: «ترازویت را به من بده تا این خردههای طلا را وزن کنم.» همسایهاش که مرد عاقل و دوراندیشی بود، گفت: «ببخشید من غربال ندارم.»
در یک روز از روزهای خدا، شیر سلطان جنگل به همراه گرگ و روباه که خدمتگزارانش بودند، برای شکار به کوه و دشت رفتند و با یکدیگر تمام کوهها و دشتها را زیر پا گذاشتند.
موش کوچکی افسار شتری را در دست گرفته بود و بهجلو میکشید و به خود افتخار میکرد و دچار غرور شده بود که این منم که شتر را میکشم! شتر با چالاکی بهدنبال او میرفت.
باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبهی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش میپخت، او را گرفت. پایش را بست و...
در عهد خلیفهی دوم «عمر بن خطاب»، رامشگری چنگنواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل، مُردگان را زندگی و نشاط میبخشید. او عُمری را بر این کار سپری کرد و...
مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی میراند و میگفت: من دانش دریانوردی و کشتیرانی خواندهام. در این کار بسیار مهارت دارم.
در باغی چشمهایبود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ. تشنهای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه میکرد. ناگهان، خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب، مثل...
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتهی صوت خود در محلهی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.
روزی روزگاری بازی بسیار زیبا با بالهای خوشرنگ در کاخ پادشاهی زندگی میکرد. یک روز پادشاه در حالی که باز زیبا بر روی بازوانش نشسته بود، از قصر خارج شد.