داستان کوتاه باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

داستان کوتاه باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
مردی در یک باغ، درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده‌ی خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آهو در طویله‌ی خران

داستان کوتاه آهو در طویله‌ی خران
صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد و او را به طویله‌ی خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می‌گریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه همسفر شدن سه مسافر مسلمان، مسیحی و یهودی

داستان کوتاه همسفر شدن سه مسافر مسلمان، مسیحی و یهودی
روزی یک یهودی با یک نفر مسیحی و یک مسلمان همسفر شدند. در راه به کاروانسرایی رسیدند و شب را در آن‌جا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد. یهودی و مسیحی آن شب غذا زیاد خورده بودند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه شراب خواستن شمس از مولانا

داستان کوتاه شراب خواستن شمس از مولانا
گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه‌اش دعوت کرد. شمس به خانه‌ی جلال‌الدین رومی رفت و پس از این‌که وسایل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده‌ای؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دریای عشق و عاشقی

داستان کوتاه دریای عشق و عاشقی
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تامل برانگیزی به صورت شعر در مورد جوان عاشقی هست که به عشق مشاهده‌ی معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته.
دنباله‌ی نوشته