آوردهاند که روزى «سلطان محمود» به «خواجه حسن میمندى» که وزیر او بود گفت: «آیا شخصى باشد که فالوده نخورده باشد.» وزیر گفت: «اى پادشاه! بسیارند که فالوده نخوردهاند و ندانند.»
داستانکهای خصلت نافع، جوان و پیرمرد، خون دادن، سلطان محمود و لرز سرما، تو برو، نماز میت، حاج شعبانعلی و پسران، ارتباط طوفان با غذای درویش، سوالاتی که حرص آدمو درمیاره و...
داستانکهای شطرنج و تخته نرد، تاج پادشاه، دختر و کشیش، گرگ و لکلک، سلام بر بخیلان، طلحک و سلطان محمود غزنوی، نشان کوچک، به بالا رسیدن، فلسفه و منطق سقراط و...
داستانکهای غیبت و بدگویی، سفیر انگلستان در هندوستان، سه بچه، نیاز دیگران، زن طلحک و سلطان محمود غزنوی، بهشت، بهترین دوست و بدترین دشمن، بدترین و بهترین عضو و...
داستانکهای مرد بخیل و شیرینتر از جان، گردوی بیمغز، در هر حال بدبختیم، عاقبت به خیر، طرز نگاه، مکالمهی یک ایرانی با یک آلمانی، چهار عنصر عشق، حقوق تاخیر افتاده و...
گویند که در دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی، دو مستمند نشسته بودند. یکی چاپلوس بود و هر کس که رد میشد، از وزیر و وکیل و سلطان با چربزبانی چیزی کاسب میشد؛ اما دیگری ساکت بود.
شیرین ملقب به ام رستم، دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند (از خاندان باوندیان) در مازندران و همسر فخرالدولهی دیلمی بود. او پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید.
شبی سلطان محمود غزنوی تنها و با لباس مبدل در شهر میگشت که به گروهی از دزدان برخورد کرد. دزدان وقتی او را دیدند از او پرسیدند کیستی؟ سلطان محمود گفت: من هم مثل شما هستم و برای دزدی گشت میزنم.