
داستانک ۱ - مرد بخیل و شیرینتر از جان
مرد بخیلی که از کمغذایی زرد و نزار گشته بود، در بستر بیماری افتاد. طبیبی برای معالجهاش به خانهی او رفت. در اتاق بیمار، شیشه گلابی دید که درش را گل گرفته بودند. طبیب توصیه کرد که گل شیشه را بردارند و از آن گلاب، بر سر و روی بیمار بپاشند. ناگهان مرد بیمار فریاد زد که این کار را نکنید؛ چون گلاب به جان او بسته است.
بیمار این را گفت و از دنیا رفت. پس از آنکه او را دفن کردند، از همان گلاب بر خاک قبرش ریختند.
داستانک ۲ - گردوی بیمغز
گویند: ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا میکنند. بهخاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.
ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند: تو چرا گریه میکنی؟!
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا میکردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.
دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن میجنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه میرویم.
داستانک ۳ - در هر حال بدبختیم
مردی دو دختر داشت. یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزهگر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت: ای مرد، سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا بشو.
مرد نیز اول بهخانهی کشاوز رفت و جویای احوال شد. دخترک گفت: زمین را شخم کرده و بذر پاشیدهایم. اگر باران ببارد، خیلی خوب است؛ اما اگر نبارد، بدبختیم.
مرد بهخانهی کوزهگر رفت. دخترک گفت: کوزهها را ساختهایم و در آفتاب چیدهایم. اگر باران ببارد، بدبختیم و اگر نبارد، خوب است.
مرد به خانهی خود برگشت. همسرش از اوضاع پرسید. مرد گفت: چه باران بیاید و چه باران نیاید، ما بدبختیم!
حالا حکایت امروز ماست.
داستانک ۴ - عاقبت به «خیر»
شخصی میگفت: اکثر معلمان عاقبت به خیرند. گفتم: چطور؟
گفت: وقتی به بازنشستگی میرسند، اگه ازشون بپرسی که:
- خونهی شخصی داری؟
- خیر.
- ماشین مدل بالا داری؟
- خیر.
- دخترت را شوهر دادی؟
- خیر.
- پسرت را داماد کردی؟
- خیر.
- مکه یا سفر خارجی رفتی؟
- خیر. و...
واقعا درست میگن که معلمها عاقبت به «خیر» اند.
داستانک ۵ - طرز نگاه
دو برادر بودند که یکی از آنها معتاد و دیگری مردی متشخص و موفق بود. برای همه معما بود که چرا این دو برادر که هر دو در یک خانواده و با یک شرایط بزرگ شدهاند، سرنوشتی متفاوت داشتهاند؟ از برادرِ معتاد، علت را پرسیدند. پاسخ داد: علت اصلی شکست من، پدرم بوده است. او هم یک معتاد بود. خانوادهاش را کتک میزد و زندگی بدی داشت. چه توقعی از من دارید؟ من هم مانند او شدهام.
از برادر موفق دلیل موفقیتش را پرسیدند. در کمال ناباوری او گفت: علت موفقیت من پدرم است. من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگیاش را میدیدم و سعی کردم که از آن رفتارها درس بگیرم و کارهای شایستهای جایگزین آنها کنم.
نکته: طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را میسازد.
داستانک ۶ - مکالمهی یک ایرانی با یک آلمانی
ایرانی: شما ماهیانه چقدر حقوق میگیرید؟
آلمانی: ۳۶۰۰ یورو!
ایرانی: اون وقت مخارجتان چقدر است؟
آلمانی: ۱۸۰۰ یورو، ۴۰۰ یورو هم مالیات میدیم.
ایرانی: بقیهاش را چیکار میکنید؟
آلمانی: بقیهاش را دولت ما را آزاد گذاشته هر جور دلمان بخواد خرج کنیم. شما چی؟
ایرانی: هشتصد هزار تومن تقریبا!
آلمانی: اون وقت مخارج شما چقدره؟
ایرانی: کم کمش ۲ میلیون و پانصد هزار تومان!
آلمانی : وا مگه میشه؟ اون وقت بعدش چیکار میکنید؟!
ایرانی: ما را هم دولت آزاد گذاشته هر جوری دلمون بخواد از هر جا شده بقیهاش را درمیاریم!
داستانک ۷ - چهار عنصر عشق
مادربزرگم رسما عاشق پدربزرگم بود. یک روز به او گفتم: حیف این همه احساست، پدربزرگ من مگر چه دارد که تو از او امامزاده نزد فرزندان و نوه و نبیرههایت درست کردهای؟!
مادربزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت: دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانیام تاکنون نه در مطبخ ماچم کرد، نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدربزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا میفهمد. رگ خواب مرا میداند. خلق و خوی مرا میداند.
من ماتم برده بود! سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن «اریک فروم» را میخواندم و یک بخشش را نمیفهمیدم! چهار عنصر عشق: «دلسوزی»، «احساس مسئولیت»، «احترام» و «دانایی» است!
مادربزرگ بیسواد من حرف های اریک فروم را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود. به همین سادگی!
داستانک ۸ - حقوق تاخیر افتاده
پادشاهی در مجلس خود از حاضران چیستان پرسید که آنچه پارسال نرسید و امسال نمیرسد و سال آینده نخواهد رسید، چیست؟!
یکی از سپاهیان او حاضر بود. گفت: آن چیز، مواجب من است!
پادشاه دستور داد تا حقوق او را دادند و مستمری سال آیندهاش را دو برابر کردند.
داستانک ۹ - دیوانهی زنجیری
روزی سلطان محمود غزنوی به دیوانهخانه رفت، دیوانهای زنجیری را دید که بسیار میخندید. گفت: ای دیوانه! برای چه میخندی؟
دیوانه گفت: به تو میخندم که به پادشاهیت مغروری و از راه راست و ادب دور هستی!
محمود گفت: هیچ آرزویی داری؟
گفت: مقداری دنبهی خام میخواهم که بخورم.
محمود دستور داد تا پارهای ترب آورند و به او دادند. و دیوانه ترب را میخورد و سرش را تکان میداد. محمود با تعجب پرسید: برای چه سرت را تکان میدهی؟
گفت: از زمانی که پادشاه شدهای، از دنبهها چربی رفته است!
داستانک ۱۰ - مهمان شدن خدا
روزی عدهای کودک بازی میکردند. حضرت موسی از کنارشان گذشت. کودکی گفت: موسی! ما میخواهیم مهمانی بگیریم و خدا را دعوت کنیم. از خدا بخواه در مهمانی ما شرکت کند.
موسی گفت: من میگویم، اما نمیدانم خدا قبول کند یا خیر؟
موسی به کوه رفت، ولی از تقاضای کودکان چیزی نگفت. خداوند فرمود: موسی! صحبتی را از یاد نبردهای؟
موسی به یاد قولش با کودکان افتاد و خواستهی کودکان را گفت. خداوند فرمود: فردا همهی قوم را جمع کن و بگو مهمانی بگیرند، من خواهم آمد.
مردم مهمانی گرفتند، غذا درست کردند و منتظر ماندند تا خدا بیاید. سر ظهر گدایی به دروازهی شهر آمد و تقاضای غذایی کرد، او را راندند و باز منتظر ماندند تا خدا بیاید. از خدا خبری نشد، خشمگین به موسی از این بدقولی نالیدند.
موسی بهسوی خدا رفت تا علت نیامدن را بپرسد. خداوند فرمود: من آمدم، اما کسی تحویلم نگرفت، من همان گدای ژولیده بودم.
گردآوری: فرتورچین





