۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۱

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۱

داستانک ۱ - شطرنج و تخته نرد

از خسرو پرویز سوال شد که چرا شطرنج را به تخته نرد ترجیح می‌دهد، پاسخ داد: در بازی نرد، سرنوشت من در دست استخوان حیوانی مُرده باشد (تاس)، اما شطرنج، بازی من است، چرا که در آن سرنوشت را در دست خودم می‌دانم. 
از مامون خلیفه‌ی عباسی پرسیدند که چرا نرد را به شطرنج ترجیح دهد، وى پاسخى زیرکانه داد: اگر در نرد ببازم، توانم بخت و اقبال را ملامت کنم، اما اگر در شطرنج ببازم، جز ملامت خویش چاره‌ای نخواهم داشت.

 

داستانک ۲ - تاج پادشاه

پادشاهی تاجش را گم کرد و از حکیم دربارش پرسید: آیا بدون تاج می‌تواند پادشاهی کند؟
حکیم گفت: اگر پادشاه دل‌ها بودی، به تاج احتیاجی نداشتی، ولی چون تو پادشاه چشم‌هایی، بدون تاج نمی‌توانى پادشاهى کنى.

 

داستانک ۳ - دختر و کشیش

دختر یکی از دهقانان برای اقرار به گناه و طلب آمرزش نزد کشیش رفت و با ترس و لرز گفت: گناه بزرگی کرده‌ام و از گفتن آن خجالت می‌کشم.
کشیش گفت: خداوند بخشنده است و هیچ خجالت نکش، بگو ببینم چه گناهی کرده‌ای؟
دختر گفت: یک سبد سیب دزدیده‌ام.
کشیش گفت: این‌که گناه بزرگی نیست! به اندازه‌ی تعداد سیب‌ها استغفار کن و توبه کن تا گناهت آمرزیده شود.
دختر گفت: اما یک سبد سیب را از باغ کشیش دزدیده‌ام.
کشیش تکانی خورد و گفت: پس گناهت به این راحتی‌ها بخشوده نمی‌شود! باید علاوه به توبه و استغفار، ده سکه هم به کلیسا بپردازی.

 

داستانک ۴ - گرگ و لک‌لک

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود و به دنبال کسی می‌گشت که آن را درآورد تا به لک‌لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک‌لک بدهد.
لک‌لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت: همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی، برایت کافی است!
نکته: وقتی به فرد نالایقی خدمت می‌کنی، تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی.

 

داستانک ۵ - سلام بر بخیلان

گدایی به جمعی رسید که طعام می‌خوردند، گفت: سلام بر شما ای بخیلان.
گفتند: ما را بخیل چرا گفتی؟
گفت: با تکه‌ای نان سخنم را تکذیب کنید.
شیخ بهایی

 

داستانک ۶ - طلحک و سلطان محمود غزنوی

روزی از «طلحک» دلقک دربار، جرمی عظیم در وجود آمده بود. «سلطان محمود غزنوی» او را حکم کشتن کرد و گفت: هم در پیش من او را گردن زنید.
جلاد با تیغ برهنه گرد سر او می‌گشت، و طلحک در زیر تیغ او به غایت مضطرب بود، زیرا که به خوی سلطان اعتماد نداشت و بی‌اعتدالی او را می‌دانست.
یکی از ندمای مجلس گفت: ای نامرد، مردانه باش، این چه بی‌جگریست؟ مردان به روزی آیند و به روزی روند.
طلحک گفت: اگر تو مردی و جگر داری، بیا و به‌جای من بنشین تا من برخیزم.
سلطان بخندید و از سر گناه او درگذشت.

 

داستانک ۷ - نشان کوچک

یک معلم بازنشسته‌ی مسن به دیدن پسرش به اروپا رفت. پسر یک نشان کوچک روی یقه‌ی کت او نصب کرد و گفت: حالا تنها هم می‌توانی بیرون بروی.
پدر هر جا می‌رفت احترام می‌دید. هنگامی که پیاده از خیابان عبور می‌کرد، ماشین ها به احترامش می‌ایستادند. در فروشگاه‌ها و مغازه‌ها برایش صندلی می‌گذاشتند. می‌دانید روی نشان چه نوشته بود؟!
فقط یک جمله: این یک معلم است!

 

داستانک ۸ - به بالا رسیدن

بوقلمونی، گاوی بدید و گفت: در آرزوی پروازم، اما چگونه؟ ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تاپاله‌ی من خوری، قدرت بر بال‌هایت فتد و پرواز کنی.
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست! تیراندازی ماهر، بوقلمون را بر درخت بدید. تیری بر آن نگون‌بخت بینداخت و هلاکش نمود.
نکته: شاید با خوردن هر گندی به بالا برسید، اما مطمئن باشید که در بالا نخواهید ماند!

 

داستانک ۹ - فلسفه و منطق سقراط

وقتی موعد اعدام سقراط رسید، زنش را دید که داشت گریه می‌کرد. نزدیکش شد و پرسید: چه چیزی باعث گریه‌ات شده عزیزم؟
زن در حالی که گریه می‌کرد، گفت: ظالمانه کشته خواهی شد.
سقراط در حالی که او را در آغوش گرفته بود، گفت: یعنی اگر عادلانه کشته می‌شدم، گریه نمی‌کردی؟!
زن گفت : منظورم این است که بی‌گناه کشته می‌شوی.
سقراط گفت: یعنی دوست داشتی گناه‌کار باشم؟!
زن خود را از آغوش او رها کرد و گفت: الهی زیر گل بری که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمی‌داری!

 

داستانک ۱۰ - یوزپلنگ در مسابقات سگ‌دوانی

فردی که کارش برگزاری مسابقات سرعت سگ‌ها بود، برای تنوع یک یوزپلنگ را به مسابقه آورد؛ ولی با کمال تعجب در هنگام مسابقه، یوزپلنگ از جایش تکان نخورد و سگ‌ها با تمام توان می‌دویدند و یوزپلنگ فقط نگاه می‌کرد.
وقتی از این فرد پرسیدند پس چرا یوزپلنگ در مسابقه شرکت نکرد؛ پاسخ جالبی داد: گاهی تلاش برای این‌که ثابت کنی تو بهترین هستی توهین به خودت است!
همیشه و همه‌جا لازم نیست خودت را به همه ثابت کنی. گاه سکوت بهترین پاسخ است. اگر اطمینان داری که راه درست را انتخاب کردی، به راهت ادامه بده؛ مهم نیست دیگران درباره‌ات چه فکری می‌کنند، لازم نیست مرتب خودت را اثبات کنی.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده