آوردهاند که روزى «سلطان محمود» به «خواجه حسن میمندى» که وزیر او بود گفت: «آیا شخصى باشد که فالوده نخورده باشد.» وزیر گفت: «اى پادشاه! بسیارند که فالوده نخوردهاند و ندانند.»
داستانکهای همت نادرشاه، یافتن خدا، نسل میمون، آیینه، موجز و مختصر، شاعر پررو، اعتماد به نفس، هر چه بکاریم همان را میدرویم، قدر نمیدونیم و درسی برای فرزندان
داستانکهای شطرنج و تخته نرد، تاج پادشاه، دختر و کشیش، گرگ و لکلک، سلام بر بخیلان، طلحک و سلطان محمود غزنوی، نشان کوچک، به بالا رسیدن، فلسفه و منطق سقراط و...
داستانکهای افسوسهای تکراری، ابوسعید ابوالخیر و آسیاب، دزد و نابینا، اهداف باارزش، رسم رفاقت، نمکنشناسی، رسم احوالپرسی، به جای خدا، دروغگو و پنکه و سرمشق از استالین
ابوایوب مرزبانی وزیر منصور، هرگاه به محضر منصور فرا خوانده میشد، رنگ میباخت و میلرزید و هنگامی که بیرون میآمد، رنگ به چهرهاش برمیگشت. وی را گفتند: با آنکه بسیار نزد خلیفه روی...
روزی طلبهی جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس میخواند نزد شیخ بهایی آمد و گفت: من دیگر از درس خواندن خسته شدهام و میخواهم دنبال تجارت و کار و کاسبی بروم.
در دوران عضدالدوله دیلمی مردی نزد قاضی شهر مال فراوانی به امانت نهاد و به حج رفت. چون بازگشت و مال خویش خواست، قاضی انکار کرد. صاحب مال شکایت نزد امیر عضدالدوله برد.
روزی شاه عباس به همراه وزیرش شیخ بهایی و چند تن از فرماندهان به شکار میروند. در بین راه، شاه عباس به شیخ بهایی گفت: یا شیخ! نقل، داستان، یا پندی بگویید که این فرماندهانی که با ما آمدهاند درسی گیرند!
روزى شاه عباس صفوی به شیخ بهایى گفت: دلم میخواهد تو را قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سروسامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد.