داستان کوتاه فالوده و حمام

داستان کوتاه فالوده و حمام

آورده‌اند که روزى «سلطان محمود» به «خواجه حسن میمندى» که وزیر او بود گفت: «آیا شخصى باشد که فالوده نخورده باشد.»
وزیر گفت: «اى پادشاه! بسیارند که فالوده نخورده‌اند و ندانند.»
پادشاه گفت: «چنین کسى نیست.»
وزیر می‌گفت هست و پادشاه می‌گفت نیست، تا آخرالامر مبلغى زر مهیا کرده، مابین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسى پیدا کند، مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند، وزیر آن مبلغ را دادنى باشد. پس از این قرار وزیر به تفحص چنان کسى بیرون آمد، گذرش به بازار گوسفندفروشان افتاد. از قضا لر سرحدی را دید، با خود گفت که این جماعت در سرحد بوده‌اند و معمورى و آبادى ندیده‌اند. پس آن شخص لر را به خدمت پادشاه آورد.
پادشاه فرمود که قدرى از فالوده آورند. پادشاه به آن مرد لر گفت: «هرگز از این نعمت چیزى خورده‌اى؟»
مرد لر گفت: «خیر پادشاه نخورده‌ام!»
پادشاه گفت: «می‌دانى این چه چیز است و چه نام دارد؟»
مرد لر گفت: «نامش به یقین نمی‌دانم، اما به گمان من چیزى می‌رسد. در آن سرحد که ما هستیم، مردی‌ست که از ما به عقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یک‌مرتبه به شهر می‌آید. از قضا یک روزى از شهر آمده بود و می‌گفت در شهر حمام‌هاى خوب به‌هم می‌رسد. بنده را گمان چنین است که این حمام است.
چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را به وزیر بدهند. وزیر گفت: «پادشاها! بفرما تا دو سر بدهند، زیرا دو سر برده‌ام، چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده!»
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.

 

همین داستان به زبانی ساده‌تر:
آورده‌اند که روزی «سلطان محمود غزنوی» به وزیرش «خواجه حسن میمندی» گفت: «آیا در این زمانه کسی هست که هنوز فالوده نخورده باشد؟»
وزیر گفت: «ای پادشاه، انسان‌های زیادی هستند که هنوز فالوده نخورده‌اند و حتی نمی‌دانند اسم آن چیست.»
پادشاه گفت: «من که باور نمی‌کنم کسی در این زمانه هنوز فالوده نخورده باشد!»
وزیر گفت: «شما از بنده بشنوید که چنین افرادی هستند و تعدادشان هم کم نیست.»
سلطان محمود همچنان باور نمی‌کرد، تا این‌که سرانجام پادشاه با وزیر سر یک کیسه طلا با هم شرط گذاشتند که اگر خواجه حسن میمندی توانست کسی را پیدا کند که تا آن روز فالوده نخورده باشد، از سلطان یک کیسه طلا بگیرد و اگر نتوانست چنین فردی را پیدا کند، باید به پادشاه یک کیسه طلا بدهد. بعد از این شرط، وزیر برای جستجو از قصر بیرون رفت و گذرش به بازار گوسفندفروشان افتاد. اتفاقا در آن‌جا یک مرد مرزنشین را دید. او با خود گفت: «فکر نکنم این مرد بیچاره تا الآن رنگ فالوده را دیده باشد.»
وزیر آن مرد را بی‌درنگ به خدمت پادشاه آورد. پادشاه دستور داد تا قدری فالوده آوردند. پادشاه به آن مرد گفت: «آیا از این غذا خورده‌ای؟»
مرد گفت: «خیر پادشاه نخوردم.»
پادشاه گفت: «آیا می‌دانی نام این غذا چیست؟»
مرد گفت: «نامش را نمی‌دانم، اما راستش را بخواهی چیزی به ذهنم می‌رسد.»
سلطان محمود گفت: «چه چیزی؟»
مرد گفت: «در آن کوره دهاتی که ما در آن زندگی می‌کنیم مردی است که از ما بسیار عاقل‌تر و زرنگ‌تر می‌باشد. او هر سال یک مرتبه به شهر می‌آید. از قضا روزی از شهر آمده بود و می‌گفت در شهر حمام‌های خوبی وجود دارد. بنده فکر می‌کنم که این حمام باشد!»
سلطان محمود وقتی این جمله را از مرد شنید، بسیار خندید و فرمود یک کیسه طلا به او بدهند. وزیر هم که از این حرف‌های مرد خنده‌اش گرفته بود گفت: «ای پادشاه، دستور بده تا به‌جای یک کیسه دو کیسه طلا بدهند، زیرا من کسی را پیش تو آوردم که نه می‌داند فالوده چیست و نه تا به حال حمام را دیده است.»
سلطان محمود که همچنان می‌خندید، دستور داد تا به‌جای یک کیسه دو کیسه طلا به وزیرش به‌خاطر شرطی که باخته بود، بدهند.

 

برگرفته از کتاب موش و گربه‌ی شیخ بهایی، حکایت ۱۴.
نگاره: Kyoko Uchida (alamy.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری