
داستانک ۱ - ارزش انسان
روزی نظر ریاضیدانی را دربارهی زن و مرد پرسیدند. ریاضیدان جواب داد: اگر زن یا مرد اخلاق داشته باشند، پس مساوی هستند با عدد یک. اگر دارای زیبایی هم باشند، پس یک صفر جلوی یک میگذاریم (۱۰). اگر پول هم داشته باشند، دو تا صفر جلوی یک میگذاریم (۱۰۰). اگر دارای اصل و نسب هم باشند، پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم (۱۰۰۰). ولی اگر زمانی عدد یک یعنی اخلاق رفت، چیزی بهجز صفر باقی نمیماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست. پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
داستانک ۲ - هزینهی امتحانات پزشکی
زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که میبایست برای امتحانات پرداخت میکردم ۳۰۹ پوند بود. من که پول خرد نداشتم ۳۱۰ پوند پرداخت کردم، امتحاناتم را دادم و چندی بعد در حالی که به کشور دیگری رفته بودم، نامهای از ایرلند بهدستم رسید.
در آن نامه آمده بود: شما در پرداخت هزینههای امتحان اشتباه کردید و بهجای ۳۰۹ پوند، ۳۱۰ پوند پرداخت کردید. به پیوست چکی به ارزش یک پوند ارسال میگردد.
جالب اینجاست که ارزش تمبر آن نامه، خود بیش از یک پوند بود!
داستانک ۳ - طلحک و پس گردنی
روزی «سلطان محمود غزنوی» از «طلحک» دلقک دربار برنجید و خواست که او را چوب زند. پس غلامان را گفت: به باغ روید و از قضیب (شاخ درخت) ارغون چند شاخه بیاورید تا او را سزا دهم.
غلامان از پی چوب دویدند، و طلک دو زانو زده بود و جمعی از عقب او ایستاده بودند. طلحک گفت: بیکار مباشید، گردنی (پس گردنی) میزنید تا وقتی که چوب بیاورند. سلطان بخندید و او را بخشید.
کتاب لطائف الطوائف، فصل چهارم، نوشتهی مولانا فخرالدین علی صفی
داستانک ۴ - نمیفهمد
کودک که بودم، گفتند: کودک است و نمیفهمد.
جوان که بودم، گفتند: جوان است و خام، نمیفهمد.
پیر که شدم، میگویند: پیر است و چیزی حالیش نیست، نمیفهمد.
بعد مرگم، همه سر خاکم میگویند: خدا رحمتش کند، چه انسان فهمیدهای بود.
داستانک ۵ - روی زشت و فال نکو
پادشاهی هنگام صبح برای شکار بیرون از شهر میرفت. در میان راه به مردی زشترو رسید و آن را به فال بد گرفت. پس دستور داد او را تنبیه کرند که چرا در راه شاه سبز شده است! اتفاقا در آن روز، پادشاه شکار فراوانی بهدست آورد و خوشحال به دربار بازگشت. مدتی بعد بهخاطرش رسید که آن مرد بیچاره را بیجهت از خود رنجانده و باید از او عذرخواهی کند. برای همین دستور داد تا او را نزد وی بردند و پادشاه پس از دلجویی، لباسی گرانبها و هزار درهم به او انعام داد.
مرد گفت: ای پادشاه! از تو اجازه میخواهم که سخنی بگویم.
شاه گفت: بگو.
گفت: امروز صبح اولین کسی را که تو دیدی، من بودم و من هم نخستین کسی را که دیدم، تو بودی. روز تو با عیش و شادمانی گذشت و روز من همه با رنج و تلخی سپری شد. اکنون خودت انصاف بده! من شومترم یا تو؟!
پادشاه تبسمی کرد و او را تحسین کرد.
داستانک ۶ - لیلا
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشهای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه: لیلا... لیلا... لیلا...
مرد میپرسه: این آدم چشه؟
میگن: یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده!
مرد و همراهاش به طبقهی بالا میرن و مردی رو میبینن که توی یه جایی شبیه بهقفس به غل و زنجیر بستنش و در حالی که سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه با خشم فریاد میزنه: لیلا... لیلا... لیلا...
بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگه چشه؟
میگن: اون دختری رو که به اون یکی نداده بودن، دادن به این!
داستانک ۷ - ارزش خار
شازده کوچولو از گل پرسید: آدما چرا تو رو نچیدن؟ من گلای زیادی دیدم که زیر دستو پا بودن!
گل جواب داد: من ارزش خاری که عاشقانه احاطم کرده رو میدونم!
نکته: قدر اونی که مواظبمونه رو بدونیم.
داستانک ۸ - باید از نو شروع کرد
رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گلهاتو بفروشی؟
گفت: بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم کـه با پولش آبجیمو ببرم پیش پزشک. دیشب حالش بد شد و مرد.
با گریه گفت: تو میخواستی گل بخری؟
گفتم: بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم. امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو که پاک کرد، یه گل بهم داد و گفت: بگیر باید از نو شروع کرد. تو بدون عشقت، من بدون خواهرم...
داستانک ۹ - غذای لذیذ
شخصی نزد شیخی رفت تا از زباندرازی و سرکوفتهای زنش شکایت کند و مشورتی بگیرد. شیخ گفت: بابت هر کاری که زنت برایت انجام میدهد از او تعریف و تمجید کن...
هنگام شام زن سفره را پهن کرد. مرد با اولین لقمهای که خورد شروع کرد از دستپخت زنش تعریف کردن و گفت: تا حالا چنین غذای لذیذی نخوردهام.
زن گفت: زهرمار بخوری، چندین سال برات غذا پختم، اما یکبار هم تعریف نکردی. حال که خواهرت برای اولین بار غذا برامون فرستاده، تعریف و تمجید میکنی؟!
داستانک ۱۰ - ادارات فامیلی
رفتم اداره گفتم: با آقای حسینی کار داشتم.
نبودش، پرسیدم: کجا هست؟
یکی سر جاش نشسته بود. گفت: عموش بر اثر کرونا به رحمت خدا رفته.
پرسیدم: پس آقای بهمنی؟
گفت: داییش بر اثر کرونا فوت کرده.
گفتم: جناب محمدی کجاست؟
گفت: داداشش بر اثر کرونا فوت کرده.
گفتم: خانم یاوری کجاست؟
گفت: باباش بر اثر کرونا فوت کرده.
گفتم: استاد رحمانی پس کجاست؟
گفت: دامادش بر اثر کرونا فوت کرده.
آقا سرتونه درد نیاروم، احوال هر کی را پرسیدم، یکیشون بر اثر کرونا فوت کرده بود! آخرش فهمیدم همه با هم فامیلن و فقط یک نفر بهخاطر کرونا به رحمت خدا رفته.
گردآوری: فرتورچین





