داستان کوتاه رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

داستان کوتاه رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

در یک روز از روزهای خدا، شیر سلطان جنگل به همراه گرگ و روباه که خدمتگزارانش بودند، برای شکار به کوه و دشت رفتند و با یکدیگر تمام کوه‌ها و دشت‌ها را زیر پا گذاشتند. شیر که در شکار کردن بسیار استاد بود در بالای کوهی که از آن می‌گذشتند یک گاو کوهی را دید و به او حمله کرد و او را از پای درآورد. سپس یک بز کوهی دید و او را هم از پای درآورد و بعد از آن یک خرگوش را هم شکار کرد. بعد از شکار کردن بز و گاو کوهی و خرگوش استراحت کرد و برای امتحان خدمتگزارانش از گرگ سوال کرد: ای گرگ که همیشه در خدمت ما بوده ای، این شکارها را بین ما قسمت کن.

گفت شیر ای گرگ این را بخش کن - معدلت را نو کن ای گرگ کهن
نایب من باش در قسمت‌گری - تا پدید آید که تو چه گوهری

پس گرگ که می‌خواست عدالت را بین خودشان رعایت کرده باشد، گفت: ای سلطان جنگل، این گاو کوهی که بسیار بزرگ و لذیذ است سهم شما که برازنده‌ی شماست و این بز کوهی که کوچکتر است از آن من باشد و خرگوش سهم روباه که از همه کوچکتر است.

گفت ای شه گاو وحشی بخش تست - آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانه‌ست و وسط - روبها خرگوش بستان بی غلط

پس شیر که می‌خواست اخلاص و محبت و فداکاری خدمتگزارانش را بیازماید و آن را بسنجد، ناراحت شد و گفت: ای گرگ چقدر تو گستاخی که پادشاهی و سروری مرا فراموش کرده‌ای و از یاد برده‌ای که من روزی دهنده‌ی شمایم و از کنار من شما می‌توانید زندگی راحتی داشته باشید و این من بودم که تمام این شکارها را انجام داده‌ام و شما حقی ندارید.
در این حال گرگ گستاخانه گفت: ای شیر، این شکارها حق مسلم ماست، زیرا ما خدمت تو را می‌کنیم و باید از این شکارها سهمی ببریم.
پس شیر برآشفت و به گرگ حمله کرد و او را درید و سرش را از بدنش جدا نمود و روباه که این صحنه را دید بسیار ترسید. شیر بعد از آن به سراغ روباه رفته و او پرسید: ای روباه حالا نوبت توست که این شکارها را تقسیم کنی.

بعد از آن رو شیر با روباه کرد - گفت این را بخش کن از بهر خورد

پس روباه گفت: ای سلطان بزرگوار، این گاو کوهی را شما به‌عنوان صبحانه میل کنید و ان بز را برای ناهارتان مصرف کنید و این خرگوش را هم برای شامتان تناول نمایید و من نیز از بقایای هر چه که از غذای شما ماند، خود را سیر خواهم کرد.

سجده کرد و گفت کین گاو سمین - چاشت‌خوردت باشد ای شاه گزین
وان بز از بهر میان روز را - یخنیی باشد شه پیروز را
و آن دگر خرگوش بهر شام هم - شب‌چره‌ی این شاه با لطف و کرم

شیر بسیار خوشحال شد و گفت: آفرین بر تو ای روباه، اما بگو ببینم تو این‌گونه تقسیم نمودن را از کجا یاد گرفته‌ای؟
روباه گفت: ای سلطان بزرگ، من این نوع تقسیم کردن را از عاقبت گرگ یاد گرفتم و نخواستم که آن عاقبت تلخ گرگ را داشته باشم.
پس شیر گفت: من هم به‌عنوان پاداش به تو، همه‌ی این شکارها را تقدیم می‌کنم و همگی این شکارها مال تو. زیرا تو از این ماجرا درس عبرت گرفتی و آن را به‌کار بستی و تجربه‌ی دیگران را تکرار نکردی، زیرا آزموده را آزمودن خطاست و تجربه‌ی تلخ و ناگوار را تجربه کردن بی‌مورد است. پس من به تو لطف خود را نشان می‌دهم و این شکارها را به تو می‌بخشم. زیرا تو بسیار باهوش و زیرکی، روباه از این کار شیر بسیار شاد گشت و از او تشکر فراوان نمود و شروع به خوردن شکارها کرد و شیر را هم دعوت به خوردن کرد.

از کجا آموختی این ای بزرگ - گفت ای شاه جهان از حال گرگ
گفت چون در عشق ما گشتی گرو - هر سه را بر گیر و بستان و برو

 

برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول، بخش ۱۴۲.
نگاره: Jean-Baptiste Oudry (ebay.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری