داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن

داستان کوتاه گریختن باز پادشاه به خانه‌ی پیرزن

باز بلندپروازی که همدم شکار پادشاهی بود، روزی از قصر او گریخت و به کلبه‌ی پیرزنی فرتوت پناه برد. پیرزن که برای فرزندش آش می‌پخت، او را گرفت. پایش را بست و از مهر شروع کرد به نوازش او و گفت: این مردم نااهل و بی‌انصاف به تو توجه نکرده‌اند. پرها و ناخن‌هایت بیش از حد بلند شده، آن‌ها تو را بیمار کرده‌اند. حال من مانند یک پرستار از تو به‌خوبی نگهداری می‌کنم.
با این نادانی و جهالت، ناخن باز را چید و پرهایش را کوتاه کرد و کمی کاه به‌عنوان غذا پیش او گذاشت. غافل از این‌که همان پرهای بلند و ناخن‌های دراز، تنها ابزار کار او در شکار بوده و پیرزن نادان، او را از آن محروم کرد.
از آن طرف، پادشاه که از غیبت باز خود سخت اندوهگین شده بود، به جستجو پرداخت. تا این‌که به کلبه‌ی پیرزن رسید. باز را در میان دود و گردوغبار دید و از فرط تاثر به گریه افتاد. وقتی آرام گرفت، گفت: این سزای توست که در وفای خود به ما کامل نبوده‌ای. این جزای کسی‌ست که از خانه‌ی پادشاه دانا و آگاه، گستاخانه می‌گریزد و به خانه‌ی پیرزنی نادان پناه می‌برد.
باز پرهای خود را به دست شاه می‌مالید و با زبان بی‌زبانی می‌گفت: من گناه کردم و پشیمانم و امید عفو دارم.

 

مولانا در این حکایت کوتاه می‌گوید که هر دل نالایقی، شایسته‌ی اخذ حکمت و معرفت نیست. چنانکه آن پیرزن نادان، قدر باز بلندپرواز را ندانست و بدان روزش انداخت.

 

باز پادشاه: انسان در پیشگاه خداوند.
خانه‌ی پیرزن: دنیای فریبنده.

 

بخشی از شعر این داستان
دین نه آن بازیست کو از شه گریخت - سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
تا که تتماجی پزد اولاد را - دید آن باز خوش خوش‌زاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کرد - ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
گفت نااهلان نکردندت بساز - پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند - سوی مادر آ که تیمارت کند
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق - کژ رود جاهل همیشه در طریق
روزِ شه در جست و جو بی‌گاه شد - سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
دید ناگه باز را در دود و گرد - شه برو بگریست زار و نوحه کرد
گفت هرچند این جزای کار تست - که نباشی در وفای ما درست
چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟ - غافل از «لا‌یستوی اصحاب نار»
این سزای آنک از شاه خبیر - خیره بگریزد به خانه‌ی گنده‌پیر
باز می‌مالید پر بر دست شاه - بی‌زبان می‌گفت من کردم گناه
پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟ - گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم

 

برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر دوم، بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانه‌ی کمپیر زن.

 

شعر این داستان مولانا، بازسرایی شعری از عطار نیشابوری‌ست.

 

شعر عطار
مگر باز سپید شاه برخاست - بشد تا خانهٔ آن پیرزن راست
چو دیدش پیرزن برخاست از جای - نهادش در بر خود بند برپای
سبوسی تر خوشی در پیش او کرد - نهادش آب و مشتی جو فرو کرد
کجا آن طعمه بود اندر خور باز - که باز از دست شه خوردی در اعزاز
کژی مخلب و چنگل بدیدش - بدان تا چینه برچیند نچیدش
به آخر هم بخورد آن چینه را باز - به صد سختی طپیدن کرد آغاز
همه بالش ببرید و پرش کند - که تا با او بماند بوک یک چند
ز هر سویی درآمد لشگر شاه - بدان سان باز را دیدند ناگاه
بشه گفتند کار پیرزن باز - که چون سرگشته شد زان پیرزن باز
شهش گفتا چه گویم با چنین کس - جوابش اینچ او کردست این بس
الا ای خواب خوش برده زنازت - به دست پیرزن افتاده بازت
مرا صبرست تا این باز ناگاه - به صد غیرت رسد با حضرت شاه
به پیش شه ندانم تا چه گویی - تو این دم خفتهٔ فردا چه گوئی

 

برگرفته از کتاب اسرارنامه‌ی عطار نیشابوری، بخش یازدهم، بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل.
نگاره: Alishan95458 (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده