داستان کوتاه کشتیرانی مگس

داستان کوتاه کشتیرانی مگس

مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت: من دانش دریانوردی و کشتیرانی خوانده‌ام. در این کار بسیار مهارت دارم. ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم. او در ذهن کوچک خود بر دریا کشتی می‌راند. آن ادرار، دریای بی‌کران به نظرش می‌آمد، و آن برگ کاه، کشتی بزرگ. زیرا آگاهی و بینش او اندک بود.

 

شعر این داستان از مولوی
آن مگس بر برگ کاه و بول خر - همچو کشتیبان همی افراشت سر
گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام - مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام
اینک این دریا و این کشتی و من - مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن
بر سر دریا همی راند او عمد - می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو - آن نظر که بیند آن را راست کو
عالمش چندان بود کش بینشست - چشم چندین بحر همچندینشست
صاحب تاویل باطل چون مگس - وهم او بول خر و تصویر خس
گر مگس تاویل بگذارد برای - آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کش این عبرت بود - روح او نه در خور صورت بود

 

معنی شعر:
مگسی روی برگ کاه و ادرار خری، مانند کشتی‌بانان سر بلند کرده و با غرور می‌گفت: من درباره‌ی دریا و کشتی نوشته‌هایی خوانده‌ام و مدتی را در همین اندیشه سپری کرده‌ام. اکنون بی‌گمان، این دریا همان دریایی‌ست که درباره‌ی آن خوانده بودم و این برگ کاه همان کشتی‌ست و من نیز کشتیبانی کارآزموده و چیره‌دستم. آن مگس بر کشتی و روی دریای ساختگی خود، کشتیرانی می‌کرد و این‌ها در نگاهش بیش از اندازه بزرگ و برجسته دیده می‌شد. آن ادرار در برابر مگس، بی‌اندازه پهناور بود؛ ولی کو آن چشم واقع‌بینی که ادرار خر را آن‌چنان که هست ببیند. جهان مگس به اندازه‌ی بینش اوست و چندین دریا با همه‌ی بزرگی نیز، در اندیشه و بینش او کوچکند. آن کسی که همه چیز را نادرست و پوچ تفسیر می‌کند، مانند این مگس است. خیال‌های او همانند ادرار خر و گمان‌هایش همچون خس و خاشاک، بی‌ارزش است. اگر مگس تفسیری که با اندیشه‌ای سست و بی‌پایه به‌دست آمده را رها کند، بختش او را به پرنده‌ای همچون هما دگرگون می‌کند. کسی که دارای چنین بینش ژرف و والایی شود، نباید او را مگس دانست. زیرا روح او گرفتار ظاهر نیست و به درجه‌هایی بالا رسیده است.

 

مولوی در این شعر، آدم‌های سرمست از باده‌ی غرور را نقد و واکاوی می‌کند. آنانی که با همه‌ی کوچکی و کژاندیشی، خود را دانا و بزرگ می‌پندارند.

 

برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول، بخش ۶۰ - زیافت تاویل رکیک مگس
نگاره: Pchomeservice (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده