داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
صاحب مغازه گفت: خدا روزیت را جای دیگر حوالت نماید، من نتوانم.
شیخ گفت: ما ابن سبیل (در راه مانده) هستیم، این دهش را بنمای.
صاحب مغازه حرف خود را تکرار نمود. شیخ گفت: اگر ندهی مرغانت را کیش خواهم داد.
مغازه‌دار گفت: اصلا نمی‌دهم که کیش نمایی.
شیخ به مرغ‌ها کیش داد و مرغان به امر خدا به پرواز درآمدند. مردمی که ناظر بر این صحنه بودند با ملاحظه‌ی کشف کرامات شیخ، لباس وی را به‌عنوان تبرک تکه تکه نمودند. شیخ در آن موقع که ظاهرا سرما خورده بود، با دستمال جیبی خود آب دماغش را گرفت که ظاهرن با صدای فیشی توام بود! که ناگهان با این اقدام شیخ افرادی که در دور وی جمع شده بودند پراکنده گردیدند. مریدان شیخ با تعجب قضیه را از شیخ سوال نمودند، که شیخ گفت: بر کسانی که با کیشی بیایند و با فیشی بروند اعتمادی نیست.

 

همین داستان به گونه‌ای دیگر:
گفته‌اند عارفی پیر به چند گنجشک ساخته شده از سنگ گفت: کیش!
همه جان‌ گرفتند و پرواز کردند! عده‌ای که شاهد چنین حادثه‌ای بودند به‌پای پیرمرد عارف افتادند و مرید او شدند. پس از لحظه‌ای عارف در حضور جمع به دور خود چرخید و دایره‌وار ادرار کرد! کسانی که مرید او شده بودند، با نفرت از او گریختند!
پیرمرد عارف گفت به کیشی آمدند و به فیشی رفتند!

 

این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که دم‌دمی‌ مزاج هستند و با یک سخن دوست و با دیگر سخن ناسازگار و دشمن می‌شوند.

 

نگاره: MyVector (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری