
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، غزل شمارهی ۱۷۷ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.
غزل شمارهی ۱۷۷ - نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
۱. نه هر که چهره برافروخت دلبری داند - نه هر که آینه سازد سِکندری داند
معنی: نه هر کسی که چهرهی خود را با آرایش گلگون کرد راه و رسم دلبری را میداند (و) نه هر کسی که به روش آیینهسازی آگاه است میتواند مانند اسکندر باشد.
۲. نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست - کلاهداری و آیینِ سروری داند
معنی: نه هر که کلاه خود را کج بر سر نهاد و مغرورانه با تکبر نشست راه و رسم سروری و بزرگی را میداند.
۳. تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن - که دوست، خود روشِ بندهپروری داند
معنی: مثل گدایان بهخاطر اجر و پاداش، عبادت و بندگی و فرمانبرداری مکن زیرا دوست، خودش بهخوبی به راه و رسم بندهنوازی و چاکرپروری آگاه است.
۴. غلامِ همّتِ آن رندِ عافیتسوزم - که در گداصفتی کیمیاگری داند
معنی: بندهی همت آن زرنگ بیپروایم که به زندگی آرام بیاعتناست و با آنکه راه و رسم به ثروت رسیدن را میداند ظاهری بهمانند تهیدستان دارد.
۵. وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی - وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند
معنی: چه بهجا و بهمورد است که وفای به عهد و پیمان را یاد بگیری وگرنه به هر کس بنگری، عهدشکنی و ستمگری از او ساخته است.
۶. بباختم دلِ دیوانه و ندانستم - که آدمیبچهای، شیوهی پری داند
معنی: دل دیوانه را از دست دادم (زیرا) نمیدانستم که یک بچهی آدمیزاد کار جن و پری را با من میکند (یعنی مرا دیوانه میکند).
۷. هزار نکتهی باریکتر ز مو این جاست - نه هر که سر بتراشد قلندری داند
معنی: هزار معنای ظریفتر و باریکتر از مو، در این مطلب نهفته است که نه هر کسی که موی سر خود تراشید، به راه و رسم و آیین قلندری آگاه و واقف است.
۸. مدارِ نقطهی بینش ز خالِ توست مرا - که قدرِ گوهرِ یکدانه جوهری داند
معنی: گردش مردمک چشم من به خال صورت تو (در اثر حرکت دادن سر تو) وابسته است، زیرا ارزش گوهر بیهمتا را جواهرشناس میداند.
۹. به قَدّ و چهره هر آن کس که شاهِ خوبان شد - جهان بگیرد اگر دادگستری داند
معنی: آن کس که از لحاظ قد و قامت و زیبایی چهره سرآمد خوبان زمانه شد اگر به داد دل عاشقان خود برسد همهی جهان را خواهد گرفت.
۱۰. ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه - که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند
معنی: آن کسی ریزهکاریها و محاسن شعر حافظ را درمییابد که اهل ذوق و ظرافت بوده و بهشیوهی سخن گفتن دری و ویژگیهای آن آگاهی داشته باشد.
فال و تعبیر غزل شمارهی ۱۷۷ دیوان حافظ:
ظاهربین نباش و تصمیم را بر مبنای ظواهر نگیر. حواست را جمع کن، میخواهند تو را فریب بدهند. آنها از تو خیلی زرنگتر هستند. کسی را در کنارت داری که راهنماییات میکند. قدرش را بدان. اگر به حرفش گوش دهی، تمام جهان در دست توست.
معنی برخی واژگان غزل:
چهره برافروخت: چهره را بهوسیلهی گلگون کردن بیاراست.
دلبری داند: راه و رسم دلبری را میداند.
نه هر که آینه سازد، سکندری داند: اینطور نیست که هر کس که قادر به ساختن آیینه باشد میتواند مانند اسکندر باشد.
طرفِ کله: یک سوی کلاه.
تند نشست: با تکبر و مغرورانه نشست.
کُلَه کج نهادن: کنایه از حرکات مغرورانه و تظاهر به بزرگی گردن.
کلاهداری: ریاست، سروری، صاحبکلاهی که نشانهی بزرگی و شیخوخیت او از آن کلاه مشهود است.
بندگی: عبادت.
به شرط مزد: برای اجر و پاداش و مزد.
بندهپروری: مراعات حال بنده و زیردست کردن.
عافیت: سلامت، تندرستی، و در اصطلاح صوفیه: زندگی آرام.
رند عافیتسوز: زیرکی که به زندگی آرام پشت پا میزند.
گداصفتی: با ظاهری بهصورت گدایان، با داشتن صفات گدایان و تهیدستان فروتنی کردن و مانند تهیدستان متواضع بودن.
کیمیاگری داند: راه و رسم به ثروت رسیدن را میداند.
وفای عهد: وفا کردن به عهد، انجام دادن آنچه تعهد شده.
آدمیبچهای: بچهی آدمی، فرزند آدمی، بچهی آدمیزادی.
شیوهی پری: راه و رسم پری و جن، کنایه از اینکه بهمانند جن میتواند در دل و جان حلول کرده و انسان را دیوانه کند.
سر بتراشد: موی سر را چون قلندران بتراشد.
مَدار: خط گردش، مسیر و دور زدن.
نقطهی بینش: مردمک چشم، مرکز بینایی.
گوهر یکدانه: جواهر بیهمتا.
جوهری: جواهرفروش، گوهرفروش.
لطف طبع: لطافت طبع، ذوق و ظرافت، طبع و سرشت.
سخن گفتن دری: با زبان فارسی سخن گفتن.
معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشتهی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





