بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونهی ما بحثشون شد، در حدی که همسایهها اومدن تو کوچه و میخواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن عموم زنگ زد.
پرسیدم شما برای حزب چهکار میکردید؟ گفت: مشورت میدادم. ولی یک کمیتهی مالی هم درست کردم و برای انتخابات پول جمع میکردم. گفتم: اگر محرمانه نیست، چقدر پول جمع کردید؟
ده یازده سالم که بود تو بازی با بچههای فامیل پام گیر کرد بهپای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبهی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم...
داستانکهای همنشینی با نادان، مثل قند، ادعای نبوت، بیبی و برکت، خوردن پلوی خالی، پیغمبری فرعون، بهشت، تاوان درست اندیشیدن، آموزش خوب و درخت گلابی در چهار فصل
داستانکهای کلاغ و طوطی، آب و پلو، تادیب، محاسبهی عیبهای خود، پاها و شاخهای گوزن، خر مشهدی رجب، جرج واشینگتن و کشیشان، دشوارترین و آسانترین کارها و...
داستانکهای خوشبختی، ذوالنون و عابد، خوشنودی رمضان، هیچ وقت محبت بیجا نکنید، مختل شدن کار کشور، دعای کودکان، شناخت آدمی، نویسنده و راننده تاکسی، شکستن نماز و...
نشسته بودم بازی فرانسه و رومانی را نگاه میکردم که برادرم با پای گچ گرفتهاش لنگ لنگان آمد بین من و تلویزیون ایستاد و به صفحهی تلویزیون خیره شد. به برادرم گفتم: برو کنار.
تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟