سالها قبل در شهری کار میکردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم. تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند. برای اینکه در روزهای کوتاه...
مردی ساده، چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانیاش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم.
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمیکرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار میکرد. بهترین غذاها را به او میداد.
حسین بن منصور حلاج از عارفان مشهور ایران بود که در سال ۲۴۴ هجری در منطقهی «طور» از توابع فارس متولد شد. شغل پدر او حلاجی و پنبهفروشی بود و در خوزستان زندگی میکرد.
در گذشته تعداد سنگهای ترازو بهاندازهای نبود که همهی فروشندگان، بهخصوص فروشندگان دورهگرد، بتوانند از وزنهی استاندارد و مُهر شده استفاده کنند. در نتیجه قلوهسنگهای مدوری...
روزی مرد پارسایی در همسایگی مرد تاجری زندگی میکرد که هر دو از افراد بهنام و قابل احترام شهر بودند. مرد پارسا روز و شب به عبادت پروردگار و تزکیهی نفس میپرداخت.
حضرت ایوب از نوادگان حضرت اسحاق فرزند حضرت ابراهیم بود. خداوند متعال وی را به پیامبری برانگیخت. او را از نعمتهای وافر، فرزندان، باغها و گوسفندان و جاه و جلال بهرهمند ساخت.
موش کوچکی افسار شتری را در دست گرفته بود و بهجلو میکشید و به خود افتخار میکرد و دچار غرور شده بود که این منم که شتر را میکشم! شتر با چالاکی بهدنبال او میرفت.
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریهی گوشخراش و ممتد یک نوزاد شش ماهه شکسته شد. بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته...