داستان کوتاه بابات هم همین زبان درازی‌ها را داشت که مجبور شدم بخورمش

داستان کوتاه بابات هم همین زبان درازی‌ها را داشت که مجبور شدم بخورمش
یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه‌ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جستجو کرد، چیزی برای خوردن به‌دست نیاورد. گله‌های گوسفند و بز از کنارش می‌گذشتند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی، نوکرم می‌آید ماستش بده

داستان کوتاه به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی، نوکرم می‌آید ماستش بده
روزی و روزگاری در یکی از شهرها مردی زندگی می‌کرد که پول داشت، ولی کم خرج می‌کرد. او هرگاه چیزی می‌خواست از این دکان و آن دکان نسیه می‌گرفت و به سختی قرض خود را پس می‌داد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بخیل سومی را خدا بکشد

داستان کوتاه بخیل سومی را خدا بکشد
روزی روزگاری سه رفیق و سه همراه که یکی از یکی بخیل‌تر بودند، همدل و همسفر شدند. آن‌ها می‌رفتند که در بیابان کیسه‌ای زر پیدا کردند. سکه‌ها را بیرون ریختند و همه را شمردند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد

داستان کوتاه چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد
عباس میرزا چند روز قبل از مرگش محمد میرزا و قائم مقام فراهانی را به مشهد احضار کرد و آن‌ها را به حرم مطهر امام رضا فرستاد تا سوگند یاد کنند که نسبت به یکدیگر وفادار بمانند.
دنباله‌ی نوشته