داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام

داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام
خواجه‌ای، خوش‌خدمتی غلام خود را پیش جمعی می‌ستود و می‌گفت: آن‌چنان این غلام وظیفه‌شناس است که وقتی او را به جایی می‌فرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچاره‌ای بود که به هر کار دست می‌زد، بد می‌آورد و موفق نمی‌شد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبخت‌تر می‌شد و کاری از دستش ساخته نبود.
دنباله‌ی نوشته