داستان کوتاه بچه خمیره، خدا کریمه

داستان کوتاه بچه خمیره، خدا کریمه

تاجری بود عقیم. هر چه زن می‌گرفت بچه‌اش نمی‌شد و زن‌ها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می‌داد. بعد از این‌که چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه‌ی تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه‌دار هستم.»
دختر گفت: «مادر جان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته‌ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»
مادر گفت: «نترس بچه خمیره، خدا کریمه.» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و با حالتی ترسان گفت: «تاجرباشی سلامت باشد،‌ من بچه دارم.»
تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم در هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه می‌کرد و روی آن را با پوست دایره می‌پوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده‌ی ما رسم است بچه را خودمان می‌گیریم و ماما نمی‌آوریم تا حمام و ده روز بچه را به پدرش نشان نمی‌دهیم.»
تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه می‌کرد و می‌گفت: بعد از تمام شدن این ده روز به تاجر چه خواهیم گفت؟»
مادرش او را دلداری می‌داد و می‌گفت: «غصه نخور، بچه خمیره، خدا کریمه.»
تا ده روز تمام شد. مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلوی در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. در همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ می‌برد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه‌ی دخترم را ببرد.»
مردم ریختند دیدند سگ بچه‌ای گریان را می‌برد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند. و دختر هم دید پستان‌هایش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم، هی به تو می‌گفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمی‌کردی.»
مادر و دختر بچه را در حمام شستشو دادند و به خانه‌ی تاجر که انتظار آمدن آن‌ها را می کشید، بردند. تا رسیدند بچه را بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد.

 

همین داستان به گونه‌ای دیگر:
زنی حامله نمی‌شد، شوهرش با او شرط کرد که اگر تا سال آینده بچه‌ای برای من به دنیا نیاوری طلاقت می‌دهم. زن بسیار ناراحت شد و گفتار شوهر را به مادرش گفت. مادر گفت: «غصه نخور خدا کریمه.»
روزی مرد تصمیم گرفت به مسافرت بازرگانی برود و به زن گفت تا مدتی طولانی برنمی‌گردد. دختر، مادرش را از تصمیم شوهر مطلع کرد. مادر به دخترش گفت: «روزی که شوهرت عازم سفر شد، به او بگو که حامله‌ای، بقیه‌اش با من.»
دختر به گفته‌ی مادرش عمل کرد و در موقع حرکت شوهر خبر حاملگی‌اش را به او داد. مرد بسیار خوشحال شد و به او سفارش کرد که مواظب خودش و بچه‌اش باشد. مادر دختر هر روز چیز جدیدی به دخترش می‌آموخت. مثلا می‌گفت: «مانند زنان حامله بگو ویار دارم، روی شکمت پارچه ببند تا روز به روز بزرگ‌تر جلوه کند و همه خیال کنند تو حامله‌ای.»
دختر نصایح مادر را به‌کار می‌گرفت و طوری وانمود می‌کرد که همه حاملگی‌اش را باور کردند. پس از نه ماه، مادر دختر، آدمکی از خمیر درست کرد و در گاچو قرار داد و دخترش را در رختخواب زایمان بخواباند و به اقوام و خویشان زایمان دخترش را اطلاع داد. مادر مشغول کار شد. اما دختر با اضطراب و دلهره به مادر می‌گفت: «مادر، بچه خمیره.»
مادر می‌گفت: «غصه نخور خدات کریمه.»
اتفاقا سگی به منزل وارد شد و از فرصت استفاده کرده و خمیر را برداشت و برد. دختر از داخل اتاق فریاد می‌زد، مادر، سگ بچه را برد.
مادر می‌گفت: «غصه نخور خدا کریمه.»
مادر نزد دخترش آمد و گفت: «داد بزن و گریه کن و بگو بچه را سگ برد و من هم توی کوچه می‌دوم و همین حرف‌ها را با صدای بلند به مردم می‌رسانم.»
دختر باز هم به حرف مادرش گوش داد. دختر در منزل و مادر دختر در کوچه داد و فریاد راه انداخته بودند و مردم را به کمک می‌طلبیدند. مردم همراه با زن جهت پیدا کردن بچه در کوچه می‌دویدند. از قضا به کوچه‌ای رسیدند که خرابه‌ای در انتهای آن قرار داشت و از درون آن صدای گریه‌ی نوزادی به‌گوش می‌رسید. مردم به آن‌جا هجوم بردند و نوزادی را مشاهده کردند و به تصور این که همان بچه است، آن را برداشتند. مادر دختر، بچه را در بغل گرفت و شتابان به منزل برد و به دخترش گفت: «غصه نخور بچه خمیره! دیدی خدا کریمه؟»
سپس بچه را شست و لباس پوشاند و در رختخواب خواباند و همه‌ی مردم حتی شوهر زن که از سفر برگشت فکر کردند این بچه متعلق به همین زن می‌باشد.

 

هرگاه کسی گرفتار سختی بزرگی می‌شود و برای آن راه چاره‌ی پیدا نمی‌کند، برای آرام کردن و دلداری دادن به او این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.

 

برگرفته از کتاب فرهنگ عامیانه‌ی سیرجان، نوشته‌ی مهری موید محسنی
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری