داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن

داستان کوتاه بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن

مادری دختری داشت که به سن ازدواج رسیده بود. این مادر هر کجا می‌رفت از دخترش تعریف می‌کرد. یک روز به او خبر دادند برای دخترش خواستگار می‌آید. خانه و اثاث خانه را مرتب کرد و جارو پارو کرد و به دخترش گفت: «من می‌روم حمام. تو دستی به سر و صورتت بکش و وقتی خواستگارها آمدند، بالا بالا بنشین و حرف‌های گنده گنده بزن و از آن‌ها پذیرایی کن. ضمنا یک مرغ هم کشته‌ام توی کماجدان بار کردم. مواظب باش آتش کماجدان خاموش نشود.»
خلاصه هر چه سفارش‌های لازم بود به دخترش کرد و رفت. به محض رفتن مادر، دختر اولین کاری که کرد رفت هر چه جوال گندم و جو بود روی هم چید. خودش هم رفت بالای جوال‌ها آن بالا بالا نشست. ساعتی بعد یک عده زن وارد خانه شدند. هر چه صدا زدند اصلا کسی جواب نداد. این طرف آن طرف گشتند تا چشم‌شان به دختر افتاد که روی جوال‌ها نشسته و خیره خیره به آن‌ها نگاه می‌کند. از او پرسیدند: «‌دختر، مادرت کجا رفته؟»
دختر در عوض جواب گفت: «شتر، خر، گاو»
خواستگارها تعجب کردند و دیدند این دختر دیوانه است و بلند شدند و رفتند، پشت سرشان را هم نگاه نکردند. در همین اثنا سگی هم وارد خانه شد و یک راست رفت توی مطبخ و با دست کماجدان را چپه کرد و مرغ را به دندان گرفت و از خانه رفت بیرون. دختر هم که شاهد ماجرا بود، هیچ کاری انجام نداد. ساعتی گذشت که مادر دختر از حمام آمد خانه. دید دخترش تمام جوال‌های گندم و جو را روی هم چیده و خودش هم رفته بالای آن‌ها نشسته. گفت: «خدا مرگت بده. مگر دیوانه شده‌ای آن بالا چه کار می‌کنی؟ مگر خواستگارها نیامده‌اند؟
دختر گفت: «خودت گفتی بالا‌ بالا‌ بنشینم و حرف‌های گنده گنده بزنم. من همین کار را کردم و خواستگارها که آمدند هر چه از من پرسیدند، گفتم: «شتر، خر، گاو و...» هچچ هم از در درآمد، هتتو را از دیک درآورد. هچچی به او نگفتم.»
مادر بیچاره زد توی سرش و گفت: «‌خاک بر سرت! تو این‌قدر بی‌عقلی که لازم نیست شوهر کنی. بهتر است بری چرخ بریسی.» یک کتک مفصل هم به او زد.

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر:
یک مادر و پسری بودند. پسر کمی عقلش پارسنگ داشت و گاه و بی‌گاه کارهایی می‌کرد که همه را متعجب می‌کرد. همه‌ی مردم می‌گفتند او دیوانه است. ولی مادرش می‌گفت: «نه، پسر من خیلی جوان است و دوران بلوغش را می‌گذراند. اگر برایش زن بگیرم، خوب می‌شود.»
یک روز با پسرش به خواستگاری دختری رفت. این دختر هم خیلی خوشگل بود و هم از خانواده‌ی اسم و رسم‌داری بود. مادر به پسر یاد داد که وقتی به خانه‌ی عروس می‌روند بالا بالا بنشیند و گنده گنده حرف بزند. پسر هم گفت: «به، چه از این بهتر. من آن‌قدر حرف‌های گنده بلدم که حد ندارد.»
خلاصه بعد از سفارشات لازم، مادر و پسر به خانه‌ی دختر رفتند. مادر نشست و پسر همین‌طور ایستاد تا آن‌که پدر دختر گفت: «آقا، بفرمایید. چرا نمی‌نشینید؟»
ولی آقا داماد به فکر این حرف‌ها نبود. بلکه می‌گشت تا بلندترین جا را پیدا کند و یک مرتبه بالای رختخواب‌ها پرید و آن‌جا نشست. مادر بیچاره سرخ شد و سفید شد و گفت: «بیا پایین.»
پسر هم به حرفش گوش نداد. پدر عروس هم گفت: «اشکالی ندارد. اگر می‌خواهد آن‌جا بنشیند عیبی ندارد.»
مادر گفت: «پسرم خیلی شوخ است.»
پدر عروس پرسید: «اسم شما چیست؟ چه کار می‌کنی؟»
پسر گفت: «شیر، ببر، پلنگ.»
مادر پسره که دید آبرویش دارد می‌رود، گفت: «پسر من امروز سر شوخیش باز شده.» و از پدر عروس خداحافظی می‌کنند و می‌روند. بین راه مادر به پسرش می‌گوید: «پسر جان! من گفتم بالا بالا بنشین و گنده گنده حرف بزن، ولی نه این‌طور. این بار پایین پایین بنشین و کوچک کوچک حرف بزن.»
چند روز می‌گذرد تا این‌که دوباره مادر، پسرش را برمی‌دارد و می‌رود خانه‌ی دختر. این بار پسرک یک گودالی پیدا می‌کند و می‌رود توی آن می‌نشیند و هر سوالی که از او می‌کنند او در جواب می‌گوید: «سوسک، موش، مارمولک.»
پدر دختر وقتی آن‌طور می‌بیند می‌گوید: «خواهر، این پسر شما دیوانه است. بهتر است او را پیش حکیم ببرید نه این‌که برایش زن بگیرید.»

 

هرگاه کسی کاری جز خودنمایی و سخنان بیهوده نداشته باشد، این ضرب المثل برایش به‌کار برده می‌شود.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری