
در زمان قدیم معلمی بود که هر سال مردههایی را که امانت میگذاشتند، به مکه میبرد و بعد از طواف خانهی خدا آنها را آنجا دفن میکرد. در یکی از سالها این معلم بعد از اینکه مردهها را کفن و دفن میکند، سراغ مسکینخانهی شهر مکه را میگیرد. وقتی به مسکینخانه میرود، میبیند تمام گداها کور و شل و معیوب هستند؛ اما در میان آنها جوان سیاه برومندی است که تمام اعضای بدنش سالم است. با دیدن جوان تعجب میکند و به سراغ او میرود و پس از سلام و احوالپرسی میگوید: «ای جوان، تو اینجا چه کار میکنی؟ اینجا محل افراد معیوب و از کار افتاده است، ولی تو بحمدالله سالم هستی.»
کاکاسیاه میگوید: «ای حاجی، درست است که من سالم هستم، ولی در این شهر کار نیست و من هم چند سر عایله دارم و مجبوم به اینجا بیایم و گدایی کنم تا بتوانم خانوادهام را اداره کنم.»
معلم میگوید: «تو سالی چقدر خرج داری تا من به تو بدهم، به شرط اینکه به دنبال کاری بروی و گدایی نکنی؟»
کاکاسیاه میگوید: «سالی صد تومان.»
حاجی که همان معلم باشد صد تومان به آن جوان میدهد و او هم قول میدهد که دنبال کار برود و از همدیگر خداحافظی میکنند و به سراغ کار خودشان میروند. معلم بعد از اینکه کارهایش تمام میشود به شهر و دیار خودش برمیگردد.
یک سال میگذرد تا اینکه باز، وقت بردن مردههای امانتی به مکه میرسد و معلم مردهها را به مکه میبرد و دفن میکند. موقع برگشتن یادش به کاکاسیاه میافتد و سری به مسکینخانه میزند و احوال کاکاسیاه را میپرسد. به او میگویند که مدتهاست از اینجا رفته و تا آنجا که خبر دارند میرآخور اصطبل شاه شده است.
معلم از مسکینخانه بیرون میآید و یک راست سراغ اصطبل پادشاه را میگیرد. وقتی به در اصطبل میرسد کاکاسیاه را میبیند و سلام میکند و احوال میپرسد. کاکا سیاه حاجی را به خانهاش دعوت میکند. معلم به خانهی کاکاسیاه میرود و دو روز مهمان او میشود. بعد از دو روز میگوید: «خوب ای کاکا، بحمدالله به مراد دل رسیدی. امسال هم صد تومان میخواهی تا به تو بدهم؟»
کاکاسیاه میگوید: «ای حاجی، من دیگر محتاج پول نیستم. ولی چون دستت را خیر دیدهام، صد تومان را بده.»
معلم هم صد تومان به کاکاسیاه میدهد و کاکاسیاه میگوید: «ای حاجی، اینطور هم نمیماند.»
معلم میگوید: «ای کاکا برو شکر خدا بکن. دیگر چه میخواهی بشوی.»
کاکاسیاه میگوید: «ای حاجی، دنیا لنگ حمام است. هر روز عورت یکی را میپوشاند و دیگری را لخت میکند.»
خلاصه معلم از کاکاسیاه خداحافظی میکند و به شهر خودش برمیگردد.
سال بعد باز، معلم به مکه میآید و باز سراغ کاکاسیاه را میگیرد. به او میگویند: «ای حاجی، مبادا دیگر بگویی کاکاسیاه.»
میپرسد: «چرا مگر چه شده است؟»
میگویند: «کاکا شده وزیر پادشاه.»
معلم خیلی خوشحال میشود و به سراغ خانهی وزیر میرود. نگهبانان اجازهی ورود به او نمیدهند. پیغامی به وزیر که همان کاکاسیاه باشد میفرستد. وزیر به او اجازهی ورود میدهد. معلم وارد میشود. با هم سلام و احوالپرسی میکنند و همدیگر را میبوسند. معلم، پنج روز مهمان وزیر میشود. روز پنجم میگوید: «ای دوست! من فردا باید بروم. خدا را شکر میکنم که تو را به این مقام دیدم.»
وزیر که همان کاکاسیاه باشد میگوید: «ای حاجی، دستت را خیر دیدهام. صد تومان دیگر به من بده.»
معلم میگوید: «تو دیگر احتیاج به پول نداری.»
وزیر میگوید: «ای دوست اینطور هم نمیماند. آفتاب هر روز سر برج یکی است. دنیا پستی و بلندی دارد.»
خلاصه معلم صد تومان به وزیر میدهد و خداحافظی میکند و به شهرش میرود.
بعد از چند سال باز گذار معلم به مکه میافتد و سراغ وزیر را میگیرد. به او میگویند: «پادشاه این مملکت مُرد و چون اولاد نداشت، طبق وصیت پادشاه، وزیر به تخت پادشاهی نشسته است. نقدا پادشاه است.»
معلم بعد از تلاش زیاد موفق میشود خدمت پادشاه برسد. کاکاسیاه که همان پادشاه باشد، از او به گرمی پذیرایی میکند و معلم مدتی مهمان او میشود. موقع مراجعت پادشاه میگوید: «ای دوست من! یادت باشه که دنیا اینطور هم نمیماند.»
معلم ناگهان بیطاقت میشود و فریاد میکشد: «دیگر چه میخواهی بشوی؟»
کاکاسیاه میگوید: «هر سر بالایی سرازیری هم دارد.» و رویش نمیشود بگوید: «صد تومان پول هر ساله را بده.»
معلم هم، خداحافظی میکند و میرود. سال دیگر که بازمیگردد، خبردار میشود دوستش کاکاسیاه که به پادشاهی رسیده بود مرده است. برای فاتحه به قبرستان میرود. میبیند روی قبر کاکا نوشته شده: «اینطور هم نمیماند.»
ناگهان سیلی میآید و قبر را با خودش میبرد و معلم میفهمد که گفتهی کاکاسیاه چقدر درست بوده است.
همین داستان بهگونهای دیگر:
میگویند در زمان قدیم یک نفر را یوغ به گردنش گذاشته بودند و با او گاویاری میکردند و زمین را شخم میزدند. رهگذری رسید. وقتی آن مرد را در آن حال دید ناراحت شد و جلو رفت سر گذاشت بیخ گوشش پرسید: «ای مرد، چرا به این روز افتادهای؟ حالت چطور است؟»
مرد تنها جواب داد: « اینطور نمیماند.»
رهگذر که کاری از دستش برنمیآمد راهش را گرفت و رفت.
از قضا سال بعد، گذار مرد رهگذر باز به آن آبادی افتاد. سراغ آن مرد بیچاره را گرفت. فهمید پاکار آبادی شده. رفت سر وقتش و بعد از حال و احوال کردن، رسید: «رفیق چطوری؟»
جواب شنید: «اینطور هم نمیماند.»
سال سوم باز رهگذر سر وقت آن مرد رفت. دید کدخدای آبادی شده. پرسید: «چطوری؟ حال و احوالت چگونه است؟»
مرد جواب داد: «هر چه باشد اینطور هم نمیماند.»
خلاصه هر سال که آن رهگذر سراغ آن مرد میرفت، میدید وضع بهتری پیدا کرده و همیشه در جواب او میگوید: «اینطور هم نمیماند.»
تا اینکه آن مرد حاکم شهر شد و مرد رهگذر به نزد او رفت و با ادب و احترام پرسید: «رفیق، حالا چطوری؟»
حاکم با خونسردی جواب همیشگی را داد که «اینطور نمیماند.»
چند روزی آن مرد مهمان حاکم بود و از او پذیرایی شایانی کردند. بعد خداحافظی کرد و رفت.
چند سالی گذشت. یک روز، آن مرد به یاد رفیق چند سالهاش افتاد که او را آخرین بار بر مسند حکومت دیده بود. بلند شد و راهی شهر شد که سری به دوستش بزند و احوالی از او بگیرد. وقتی به شهر رسید به او گفتند که روز قبل از دنیا رفته است. آن مرد خیلی ناراحت شد و رفت سر قبر او و فاتحهای برایش خواند که یک مرتبه به یاد جملهی معروف دوستش افتاد که همیشه میگفت «اینطور نمیماند.»
با صدای بلند پرسید: «رفیق جان! تو که مردی حالا چطوری؟»
که ناگاه صدایی از قبر بلند شد: «اینطور هم نمیماند.»
آن مرد بعد از فاتحه با دلی ناشاد به سراغ کارش رفت.
یکی دو سال گذشت که باز آن مرد به یاد دوستش افتاد و سری به قبرستان زد فاتحهای بخواند. دید سیلی از کوه آمده و قبر او را به کلی ویران کرده و با خود برده است. دانست رفیقش که همیشه میگفت «اینطور نمیماند» راست میگفت.
هرگاه کسی از حال و روز زندگیاش آزرده و ناامید باشد، برای آرامش و دلداری او میگویند: «اینطور هم نمیماند.»
نگاره: Nasir999 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





