داستان کوتاه عالم بصره و عمل بدون اخلاص

داستان کوتاه عالم بصره و عمل بدون اخلاص

یکی از علمای اهل بصره می‌گوید روزگاری به‌فقر و تنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من، همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم. خیلی بر گرسنگی صبر کردم، سپس تصمیم گرفتم خانه‌ام را بفروشم و به‌جای دیگری بروم. در راه یکی از دوستانم به اسم ابانصر را دیدم و او را از فروش خانه با خبر ساختم. او دو تکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت: برو و به خانواده‌ات بده.
به‌طرف خانه به راه افتادم. در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم. به تکه نانی که در دستم بود، نگاه کرد و گفت: این پسر یتیم و گرسنه است و نمی‌تواند گرسنگی را تحمل کند، چیزی به او بده خدا حفظت کند.
آن پسر نگاهی به من انداخت و طوری نگاه کرد که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. گفتم: این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد. به خدا قسم چیز دیگری ندارم و در خانه‌ام کسانی هستند که به این غذا محتاج‌ترند.
اشک از چشمانم جاری شد و در حالی که غمگین و ناامید بودم به‌طرف خانه برگشتم، ولی نتوانستم ادامه بدهم و ناچار بر روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می‌کردم که ناگهان ابانصر را دیدم که از خوشحالی پرواز می‌کرد و به من گفت: ای ابا محمد چرا این‌جا نشسته‌ای؟ در خانه‌ات خیر و ثروت است!
گفتم: سبحان الله! از کجا ای ابانصر؟
گفت: مردی از خراسان از تو و پدرت می‌پرسد و همراهش ثروت فراونی است!
گفتم: او کیست؟
گفت: تاجری از شهر بصره است. پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت، اما او بی‌پول و ورشکست شد، سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران آن‌جا شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد. همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که به‌دست آورده است.
عالم بصره می‌گوید: خدا را شکر گفتم و به‌دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان را هم بی‌نیاز ساختم. بعدا با ثروتم سرمایه‌گذاری کردم و یکی از تاجران موفق بصره شدم. مقداری از سود و ثروتم را هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می‌کردم، ثروتم کم که نمی‌شد زیاد هم می‌شد. کم‌کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را فرا گرفت. خوشحال بودم که دفترهای ملائکه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم!
شبی از شب‌ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده‌اند. مردم را دیدم که گناهان‌شان را بر پشت‌شان حمل می‌کنند تا جایی که شخص فاسق، شهری از بدنامی و رسوایی را بر پشتش حمل می‌کند. به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند.
گناهانم را در کفه‌ای و حسناتم را در کفه‌ی دیگر قرار دادند. کفه‌ی حسناتم بالا رفت و کفه‌ی گناهانم پایین آمد. سپس یکی یکی از حسناتی را که انجام داده بودم، برداشتند و دور انداختند، زیرا در لوای هر حسنه، یک شهوت پنهانی وجود داشت! از شهوت‌های نفس مثل: ریا، غرور، دوست داشتن تعریف و تمجید مردم، منت گذاشتن هنگام بخشش...
و سرانجام چیزی برایم باقی نماند و در آستانه‌ی هلاکت بودم که صدایی را شنیدم: آیا چیزی برایش باقی نمانده؟
گفتند: این برایش باقی مانده.
آن همان تکه نانی بود که در روز گرسنگی به آن زن و پسرش بخشیده بودم.
سپس آن را در کفه‌ی حسناتم گذاشتند و گریه‌های آن زن را به‌خاطر کمکی که به او کرده بودم، در کفه‌ی حسناتم قرار دادند، کفه‌ی حسنات بالا رفت... و همین‌طور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و گفت: نجات یافت!

 

خداوند هیچ عملی را بدون اخلاص از ما قبول نخواهد کرد. پس بکوشیم هیچ عملی را کوچک نشماریم و هر عبادت و کار خیری را خالصانه برای خدای متعال انجام دهیم.

 

نگاره: Ririnlistiyani91 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری