
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمهای عبادت میکرد و از علفها و میوههای جنگلی کوه هم میخورد. روزی از کوه به زیر آمد و بهطرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید. مزرعهی گندمی دید. خیلی خوشش آمد. پیش رفت و دو تا سنبله از گندمها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد. بعد از آنکه چند قدمی بهطرف ده پیش رفت، به خودش گفت: «ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟... حرام بود؟... حلال بود؟...»
زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت: «خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم. هر چه میخواهی بکنی و به هر شکلی که جایز میدانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!»
خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد. صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندمزارش دید، هر چه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندید. ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت. آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد، کلهی خشک او را برای مزرعهاش «داهول» کرد، یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد.
روزی که صاحب زمین مزرعهاش را چید و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوالهایشان را از گندم پر کردند. ناگهان صدای غشغش خنده از کلهی خشک گاو بلند شد. دزدها مات و حیران شدند و خشکشان زد. هر چه به این طرف و آن طرف نگاه کردند، دیدند هیچکس نیست. اول خیلی ترسیدند و گندم جوال کردن را ول کردند. بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند: «ای کله! تو را خدا بگو ببینم چرا میخندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور میخندی و ما را مسخره میکنی؟»
کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنین مکافاتی میبینم. وای به حال شما که جوال جوال میبرید!»
این ضرب المثل برای آدمهای دزد و کلاهبرداری بهکار برده میشود که دارایی دیگران را به سادگی چپاول کرده و بالا میکشند.
نگاره: Mition Julia (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





