
در زمان ناصرالدین شاه عدهای بیکار و بیعار بودند. هر روز یکی از آنها به نوبت خود را به مردن میزد و رفقای دیگر دور او را میگرفتند و میگفتند: این مرد بیچاره مرده و کسی را ندارد؛ و شروع میکردند به پول جمع کردن برای خرج کفن و دفن او.
این کار ادامه داشت و این عده از این راه کسب معاش میکردند؛ تا بالاخره یک روز ناصرالدین شاه از آن مکان که یک نفر از آنها خود را به مردن زده بود میگذشت و دید عدهی زیادی جمع شدهاند. پرسید: چه خبر است؟
گفتند: یک نفر بیچاره و بیخانمان مرده و کسی را ندارد. برای کفن و دفن او پول جمع میکنند.
دستورداد هر چه زودتر به خرج او، مرده را دفن کنند. مبلغ ده تومان هم برای مردهشو داد.
مرده را به گورستان بردند و کفن مهیا کردند و ده تومان هم حق شستشو به مرده دادند. چون مردهشو یک مرده دیگر هم داشت که بشوید، این را در اتاقی گذاشت و در را روی او قفل کرد و برای شستن آن مرده رفت. شخصی که خود را به مردن زده بود و گرسنه و تشنه شده بود، وقت را غنیمت شمرد و دنبال لقمهای نان میگشت. بلند شد و دید مقداری نان و حلوا روی طاقچه است. نان و حلوا را یکجا خورد و دوباره سر جایش خوابید. چون سبیل داشت، مقداری حلوا به سبیل او مالیده شد، اما خبر نداشت.
مردهشو برگشت و دید نان و حلوا نیست. هر فکری کرد عقلش بهجایی نرسید که آن نان و حلوا چطور شده. مایوس شد و رفت که مرده را برای شستشو آماد کند. سرپوش را که از روی مرده کنار زد، دید سبیل او حلوایی است. فهمید که خوردن نان و حلوا کار اوست. چوبی بهجان او کشید و گفت: گور به گوری، در مردن هم نان و حلوا خوردی؟
دو سه ترکه که به او زد، مرد بلند شد و گفت: مگر خبر نداری من مرده ناصرالدین شاه هستم؟ مرده ناصرالدین شاه را میزنی؟ من به ناصرالدین شاه میگویم که مرده تو را آنقدر آن مرد مردهشو با چوب زد که زنده شد. آن وقت تو چه جواب خواهی داد؟
مردهشو که از قضیه بیخبر بود گفت: تو را به خدا قسم مبادا کتک زدن مرا به ناصرالدین شاه بگویی.
وقتی آن مرد دید مردهشو خیلی احمق است گفت: مگر ده تومان را گرفتهای پس بدهی و این قضیه را نادیده بگیری.
مردهشو قبول کرد و مرد مقداری نان و حلوا و ده تومان از او پول گرفت و از گوستان خارج شد.
این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که کسی خود را به تنبلی بزند و برای گذران زندگی سربار دیگران باشد و بیکاری برایش عار و ننگ نباشد.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





