داستان کوتاه ضرر به مال به خورد، نه به جان

داستان کوتاه ضرر به مال به خورد، نه به جان

دو بازرگان که یکی بارش روغن و دیگری بارش مس بود می‌خواستند به سرزمین دیگری با کشتی بروند تا کالاهای خود را بفروشند. بازرگان روغن که از دیگران شنیده بود روغن در آن سرزمین زیاد خریدار ندارد با زیرکی به بازرگان مس گفت که مس در آن سرزمین خریدار ندارد و بیا کالاهامون را هم عوض کنیم. او آن‌قدر به بازرگان مس گفت تا سرانجام او را راضی نمود.
آنان دادوستد خویش را به‌گونه‌ی پایاپای انجام دادند و یک هفته در کشتی بودند تا به مقصد برسند که به ناگاه توفانی در گرفت و بخشی از کشتی شکست و آب به درون آن آمد. ناخدا گفت: برای این‌که بتوانیم جان‌مان را نجات دهیم، باید همه‌ی بارهای کشتی را خالی کنیم. و همه‌ی کالاهای بازرگانان را به دریا ریخت.
نزدیک صبح که به خشکی رسیدند دیدند که خیک‌های روغن بر روی آب شناور است. مس‌ها به دلیل سنگینی به زیر آب رفته بودند. بازرگان ساده‌لوح توانست خیک‌های روغن را که آب به ساحل آورده بود جمع کرده و بفروشد. هرچند سود بسیاری نبرد، ولی زیان هم نکرد. او رو به بازرگان روغن کرد و گفت: من سود فراوانی نکردم، ولی برای تو هم ناراحتم.
بازرگان روغن گفت: خدا را شکر می‌کنم که تندرست هستیم. آدم تندرست باشد، می‌تواند زندگی را دوباره بسازد.

 

این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند به کسانی که دارایی خود را از دست داده‌اند بگویند جبران و برگرداندن دارایی شدنی‌ست، ولی جبران و بازگرداندن تندرستی و جان آدمی نشدنی‌ست؛ پس کسی که تندرست باشد می‌تواند دوباره دارایی از دست رفته‌ی خویش را به‌دست آورد.

 

نگاره: Atipstk (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری