در زمان حضرت داوود مرد فقیر و تنبلی زندگی میکرد. او هر روز دعا میکرد تا خدا بدون هیچ تلاشی برای او روزی بفرستد. او میگفت: خدایا، چون مرا تنبل آفریدهای...
روزی حاکمی از وزیرش پرسید: چه چیز است که از همهی چیزها بدتر و از نجاست سگ پلیدتر است؟! وزیر در جواب فرو ماند و از حاکم اجازه خواست تا برای یافتن پاسخ از شهر بیرون رود.
در زمانهای قدیم، پادشاه ظالمی بود که به کیش یهود بود. او بهخاطر تعصب همکیشان خود مسیحیان را میکشت. با اینکه موسی پیامبر یهود و عیسی پیامبر مسیحیان هر دو در یک...
یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنهای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جستجو کرد، چیزی برای خوردن بهدست نیاورد. گلههای گوسفند و بز از کنارش میگذشتند.
روزی و روزگاری در یکی از شهرها مردی زندگی میکرد که پول داشت، ولی کم خرج میکرد. او هرگاه چیزی میخواست از این دکان و آن دکان نسیه میگرفت و به سختی قرض خود را پس میداد.
روزی روزگاری سه رفیق و سه همراه که یکی از یکی بخیلتر بودند، همدل و همسفر شدند. آنها میرفتند که در بیابان کیسهای زر پیدا کردند. سکهها را بیرون ریختند و همه را شمردند.
عباس میرزا چند روز قبل از مرگش محمد میرزا و قائم مقام فراهانی را به مشهد احضار کرد و آنها را به حرم مطهر امام رضا فرستاد تا سوگند یاد کنند که نسبت به یکدیگر وفادار بمانند.
میرابی بود که فکر میکرد آدم مهمی است. در گذشتهها که لولهکشی آب وجود نداشت، کار تقسیم آب به عهدهی میرابها بود. میراب آب رودخانه را تقسیمبندی میکرد.
در زمان گذشته در آذربایجان زرگری و نجاری با هم دوستی داشتند. مرد نجار «شفیق» و زرگر «رفیق» نام داشت. چنین اتفاق افتاد که هر دو پریشان شدند. شفیق مردی عاقل بود.