
ضرب المثل آب حیات نوشیده یا آب حیات خورده، دربارهی کسانی که عمر دراز کردهاند و روزگاری دراز در این جهان بهسر بردهاند بهکار برده میشود، بدینگونه که فلانی آب حیات نوشیده. هرچند این مثل بیشتر برای بزرگان و دانشمندان که نام نیک از خود به یادگار گذاشتهاند و زنده و جاوید ماندهاند بهکار میرود. همچنین این ضرب المثل به گونههای دیگری همچون آب حیوان، آب بقا، آب خضر، آب زندگانی و آب اسکندر نیز نامیده میشود.
اسکندر مقدونی پس از فتح سغد و خوارزم از یکی از معمرترین قوم شنید که در قسمت شمال آبگیری است که خورشید در آنجا فرو میرود و پس از آن سراسر گیتی در تاریکی است. در آن تاریکی چشمهای است که به آن آب حیوان گویند. چون تن در آن بشویند، گناهان بریزد و هر کس از آن بخورد نمیمیرد.
اسکندر پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانشان دره و نهر آبی وجود داشت. به فرمانش پلی بر روی دره بستند و از روی آن عبور کردند. پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمیتابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود. اسکندر تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و یکهزارو دویست نفر سرباز ورزیده خورشید چهل روزه بر گرفت و داخل ظلمات شد.
پس از آن طی مسافتی، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه اسکندر و همراهان را از پیشروی باز داشت. به قسمی که هر قدر به چپ و راست میرفتند راه را نمییافتند. اسکندر تعداد همراهان را به یکصد و شصت نفر تقلیل داد. باری اسکندر و همراهان هجده روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگهای بیابان پیش رفتند تا به کنار چشمهای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق میجهید.
اسکندر احساس گرسنگی کرد و به آشپزش آندریاس دستور داد غذایی طبخ کند. آندریاس یک عدد ماهی از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد. اتفاقا ماهی زنده شد و از دست آندریاس سرید و در آب چشمه فرو رفت. آندریاس آن اتفاق شگفت را به هیچکس نگفت و کفی از آن آب بنوشید و مقداری با خود برداشت و غذای دیگری برای اسکندر طبخ کرد.
قبل از آنکه از ظلمات خارج شوند، اسکندر به کلیهی همراهان فرمان داد ضمن حرکت آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند. معدودی از همراهان به فرمان اسکندر اطاعت کردند، ولی اکثریت همراهان که از رنج و خستگی راه بهجان آمده بودند، اسکندر را دیوانه پنداشته با دست خالی از ظلمات خارج شدند. به روایت دیگر اسکندر به همراهان گفت: هر کس از این سنگها بردارد و هر کس برندارد بالسویه پشیمان خواهد شد. عدهای از آنها سنگ را برداشتند و در خورجین اسب خود ریختند، ولی عدهای اصلا برنداشتند.
چون به روشنایی آفتاب رسیدند معلوم شد که تمام آن سنگها از احجار کریمه یعنی مروارید و زمرد و جواهر بوده و همانطوری که اسکندر گفته بود آنهایی که برنداشتند از ندامت و پشیمانی لب به دندان گزیده و کسانی که برداشته بودند افسوس خوردند که چرا بیشتر برنداشتند.
دیر زمانی نگذشت که راز آندریاس فاش شد و به ناچار جریان چشمهی حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به اسکندر گفت. اسکندر از این پیشامد سخت برآشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا به موقع وی را آگاه نکرد تا از آن آب حیات بنوشد و زندگی جاودانه یابد، اما چه سود که کار از کار گذشته راه بازگشت نداشت. تنها کاری که برای اطفای نایره غضب خویش توانست بکند این بود که فرمان داد سنگ بزرگی به گردن آندریاس بستند و او را در دریا انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن بهدست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





