
میرابی بود که فکر میکرد آدم مهمی است. در گذشتهها که لولهکشی آب وجود نداشت، کار تقسیم آب به عهدهی میرابها بود. میراب آب رودخانه را تقسیمبندی میکرد. مثلا یک ساعت آب رودخانه را بهطرف محلهی بالا میفرستاد و یک ساعت هم آب رودخانه را به رودخانهی محلهی پایین سرازیر میکرد. کار میراب کار مهمی بود، اما از آن کارها نبود که دیگری نتواند انجامش دهد. میراب داستان ما آنقدر خودش را مهم میدانست که فکر میکرد اگر یک روز مریض شود و دست از کار بکشد، همهی مردم از تشنگی میمیرند. با این حساب برای خودش دفتر و دستکی جور کرده بود. سلام هر کسی را جواب نمیداد.
همسر میراب زن با خدا و خوش اخلاقی بود. گاه و بیگاه به شوهرش میگفت: چه خبراست؟ مگر از دماغ فیل افتادهای که این همه خودت را میگیری؟ آب مورد نیاز مردم را خدا از آسمان میفرستد. آن وقت تو برای تقسیماش این همه خودت را میگیری که چه؟ یک کم خوشخو باش.
اما گوش میراب به این حرفها بدهکار نبود و همیشه در جواب همسرش میگفت: حالا نمیفهمی من چه آدم مهمی هستم. وقتی مردم شهر از بیآبی هلاک شدند، قدر مرا میدانی.
از قضای روزگار جناب میراب به شکم درد ناشناختهای مبتلا شد. شکم دردی که خواب را از چشمانش گرفته بود. چه برسد به اینکه آقای میراب بتواند به خارج شهر و سر رودخانه برود و به تقسیم آب بپردازد. یک بار که اندکی حالش بهتر شده بود، یادش آمد که برای خودش آدم مهمی بوده و میرابی میکرده. از همسرش پرسید: مردم شهر از بیآبی نمردهاند؟ اصلا در خانهی خودمان آب پیدا میشود؟
همسرش خندید و گفت: مطمئن باش هیچ اتفاقی نیفتاده. از آن شبی که تو مریض شدهای، یک نفر دیگر تقسیم آب را به عهده گرفته. بر خلاف تو خندهرو و خوش اخلاق هم هست و مردم از او خیلی راضی هستند.
میراب که فهمید کارش آن قدرها هم مهم نبوده، سرش را زیر لحاف برد و از اینکه با مردم بدرفتاری کرده خجالت کشید.
از آن به بعد هر وقت بخواهند بیاهمیت بودن کارها و مقامها را گوشزد کنند یا بگویند که هیچ کاری زمین نمیماند و همیشه کسی برای ادامه دادن آن وجود دارد این مثل را به زبان میآورند ومیگویند: با مرگ یک میراب، شهر بیآب نمیماند.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





