در گذشته تعداد سنگهای ترازو بهاندازهای نبود که همهی فروشندگان، بهخصوص فروشندگان دورهگرد، بتوانند از وزنهی استاندارد و مُهر شده استفاده کنند. در نتیجه قلوهسنگهای مدوری...
روزی مرد پارسایی در همسایگی مرد تاجری زندگی میکرد که هر دو از افراد بهنام و قابل احترام شهر بودند. مرد پارسا روز و شب به عبادت پروردگار و تزکیهی نفس میپرداخت.
حضرت ایوب از نوادگان حضرت اسحاق فرزند حضرت ابراهیم بود. خداوند متعال وی را به پیامبری برانگیخت. او را از نعمتهای وافر، فرزندان، باغها و گوسفندان و جاه و جلال بهرهمند ساخت.
به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهرهی مرد شد.
در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
آوردهاند که مردی در راهی میرفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: کجا میروی؟ گفت: درمی دارم؛ به خزفروشان میشوم تا خزی خرم.
مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را بهحال خود رها کنم، از جوانمردی بهدور است.
در ولایتی دیوانهای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم میشد. بهخصوص زمانی که دیوانه به حمام میرفت، رفتارهای غیر معقول خود را بیش از پیش از خود نشان میداد.
شخصی بدآواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتهی صوت خود در محلهی کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند، شتابان نزد او رفتند.