
حکایت کنند شبی خیاطی در خواب دید که صحرای محشر برپاست و علمی از آتش سوزان بر بالای سرش نگه داشتهاند که شدت حرارتش تا اعماق استخوانهای بدنش اثر میکند. همین که سر بلند کرد، دید پارچهی آن علم مرکب از هزاران قطعه پارچههایی است که در موقع بریدن لباسهای مردم زیاد آورده است و همگی را برای خود برداشته است. از مشاهدهی این منظره هولناک بر خود لرزید و بیدار شد و همان موقع توبه کرد و تصمیم گرفت که از آن پس دست تصرف در پارچههای ارباب رجوع دراز نکند. وقتی خیاط وارد دکان شد، بدون اینکه به داستان خواب خویش اشارهای بکند، به شاگردان خود دستور داد که هر وقت پارچهای را برش میدهد آنها بگویند علم! بدین معنی که استاد، علم را فراموش مکن یا علم را بهخاطر داشته باش.
شاگردانش انگشت اطاعت بر دیدهی قبول نهاده، هر موقع استاد سرگرم برش لباس میشد، بنابر دستور او رفتار میکردند و خیاط هم از تصرف در قطعات پارچه و یا کم و کسر بریدن آن خودداری میکرد. تا اینکه روزی شخصی طاقهی شال بسیار اعلایی را نزد استاد آورد تا لباس مناسبی برای او تربیت دهد. چون طاقهی شال خیلی قیمتی بود، اوستا نتوانست از کیش رفتن آن دریغ کند و به همین خیال شاگردانش برحسب معمول گفتند: استاد علم! علم!
خیاط سخت خشمگین شد و در جواب آنان فریاد زد: «درد و ورم، از این که نبود سر علم.»
همین داستان بهگونهای دیگر:
مرد خیاطی پارجهی مشتری را که برش میکرد تک قیچی و اضافه ماندهی پارچه را پسانداز میکرد و به صاحبانش نمیداد. شبی در خواب دید روز قیامت شده و او را زیر علم دادخواهی بردهاند و مشتریهای او دارند با قیچی آتشین گوشت و پوست او را میبرند. از خواب پرید و با خودش عهد کرد که دیگر این کار را نکند و باقیماندهی پارچه را به صاحبش پس بدهد. فردا به شاگردش سفارش کرد که هر وقت دیدی من تکههای پارچه را برمیدارم، تو بگو: «استا، علم».
از قضا روزی یک پارچهی گرانقیمت آوردند که به تکههای آن طمع کرد. هرچه کرد دید نمیتواند از این یکی بگذرد، همین که برداشت شاگرد گفت: «استا، علم» استاد گفت: «این یکی را بکش قلم!»
همین داستان بهگونهای دیگر:
خیاطی بود که قسمتی از پارچههای مردم را موقعی که رخت و لباس برایشان میدوخت برمیداشت و وقتی که زیاد میشد پوشاکی درست میکرد و میفروخت. شبی در عالم خواب دید که مرده و جلو تابوتش علمهای همهرنگ در حرکت است و به او میگویند: «این علمها از پارچههایی است که موقع خیاطی دزدیدی»
بعد از تقلا و پیچ و تاب زیاد از خواب بیدار شد و پشیمان از کردههای گذشته با خودش عهد کرد که دیگر دزدی نکند. وقتی هم به دکان رفت به شاگردش سپرد که: «هر وقت خواستم از پارچهی مردم ببرم و بدزدم تو بگو «علم علم» تا من دست از دزدی بردارم».
اتفاقا زد و یک پارچهی زربفتی پیش خیاط آوردند. خیاط که چشمش به پارچهی زری گرانقیمت افتاد، عهدی که با خودش کرده بود یادش رفت و قیچی را برداشت تا یک تکه از آن را بچیند و برای خودش بردارد. شاگرد که استاد را میپایید گفت: «علم علم» استاد اعتنایی به حرف او نکرد. شاگرد این دفعه با فریاد گفت: «استا، علم علم».
خیاط از فریاد شاگرد اوقاتش خیلی تلخ شد و داد زد: «چه خبرته! علم علم و درد ورم ـ زری که نبود توی علم!»
ضرب المثل «استاد علم» را دربارهی کسی بهکار میبرند که با داشتن آگاهی از گناه بودن کاری، باز آن را انجام میدهد.
شعر اوستا عَلَم، سرودهی سید اشرف الدین حسینی، معروف به نسیم شمال
در زمان شاه عباس کبیر - بود خیاطی نه مثل ما فقیر
ساکن اندر کوچه ملاقلی - نام او اوستا نصیر بامبولی
بسکه اندر کار، چابک دست بود - پیش چشم از هر متاعی میربود
اطلس و خارا و ماهوت فرنگ - مخمل گلدار و شال رنگ رنگ
هر چه میداند از شاه و گدا - میربودی زیر قیچی بیصدا
نه فقط میزد ز ماهوت و برک - بلکه نگذشتی ز کرباس و قدک
گر کسی ده متر اطلسی میخرید - او سه مترش را نمودی ناپدید
گر قبا مال وزیر و شاه بود - آن قبا یا تنگ یا کوتاه بود
او قسم میخورد پیش مشتری - که نمیدزدم از این رخت زری
باز میدزدید مال هر که بود - چون که بر آن کار عادت کرده بود
الغرض سی سال بیترس و هراس - کرد ضایع، خلق را رخت و لباس
یک شبی خوابید با ریش سفید - یک سیاهی را میان خواب دید
دید اندر خواب روز محشر است - هر طرف هنگامهی شور و شر است
آتش دوزخ شراره میکشد - مرد و زن را در مغاره میکشد
دید ناگه در میان گیر و دار - مالک دوزخ شد آنجا آشکار
یک عَلَم از آتش اندر دست داشت - آمد و بر شانهی اوستا گذاشت
بود در آن بیرق آتشفشان - وصلههای رنگ رنگِ با نشان
بیرق سنگین و سوزان نصف شب - جان اوستا را فکند اندر تَـعَب
جَست از جا و شبانه توبه کرد - تب گرفت و لرز کرد و توبه کرد
کرد جاری از دو چشمان آب را - گفت با شاگرد خود این خواب را
اشکریزان گفت: ای شاگرد من - چون تو هستی روز و شب بر گرد من
از برای رخت، مال هر که هست - چون بگیرم در دکان قیچی بهدست
دفعتا کن از عَلَم یاد آوری - لیک طوری که نفهمد مشتری
الغرض یک سال از ترس و عذاب - ترک دزدی کرد آن عالیجناب
تا که روزی پیش آورد مشتری - ترمهای خوش رنگ از جنس زری
محرمانه گفت با وی نفس دزد - این عجب شالیست ای اوستا بدزد
خواست تا آن شال را گیرد قلم - گفت شاگردش که ای اوستا عَلَم
محرمانه گفت با وی اوستا - بارک الله خوب آوردی به یاد
لیک اندر آن علم این رنگ نیست - بهر این وصله خدا را جنگ نیست
زین جهت اوستا عَلَم شد نام او - بود دزدی کار صبح و شام او
ای خدا اوستا علمها را ببین - چون پراکندند بر روی زمین
شهر تهران گشته پُر اوستا علم - گویی از مردم شده رفع قلم
روز روشن مال با جان میزنند - پول را با کیف و انبان میزنند
ما همه چون او و او بدنام شد - بینوا رسوای خاص و عام شد
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





