
در شهری دوردست مردی زندگی میکرد که خوردن و خوابیدن را بسیار دوست داشت و در این میان از خوردنیها به خربزه علاقهی بسیاری داشت و او هر وقت که میشد و میتوانست، خربزهای پاره میکرد و آن را قاچ میکرد و تا ته میخورد. گاه میشد که پوست خربزه هم جان سالم بهدر نمیبرد.
روزی این مرد خربزهدوست در راهی میرفت. فروشندهی دورهگردی را دید که باری بر الاغ دارد و میرود. آن دو نفر وقتی بههم رسیدند، از حال هم پرسیدند. مرد از فروشندهی دورهگرد پرسید: «خب، بگو چه داری و چه نداری؟»
فروشندهی دورهگرد گفت :«بگو چه میخواهی؟»
- معلوم است خربزه میخواهم! من از خوردن خربزه هیچوقت سیر نمیشوم.
دورهگرد لبخندی زد و گفت: «خربزه؟ چه حرفها! ببین برادر توی این دنیا خیلی چیزها است که خربزه بهپایش نمیرسد.»
- مثلا چه؟
- مثلا عسل! اگر عسل بخوری دیگر به خربزه نگاه هم نمیکنی. ببینم تا حالا عسل خوردی یا اسمش را شنیدی؟
- نخوردم؛ ولی اسمش را شنیدهام.
- شنیدهای؟ شنیدن کی بود مانند دیدن؟ بیا یک کوزه عسل از من بخر و بخور، آن وقت دیگر اسم خربزه هم از یادت میرود.
فروشندهی دورهگرد آنقدر گفت که دهان مرد خربزهدوست را پر از آب کرد. او کوزهی عسل را به خانه برد و کمی از آن را خورد؛ ولی هنوز عسلی که توی دهانش بود از گلو پایین نرفته بود که صدای خربزهفروش را از توی کوچه شنید: «خربزه دارم، خربزهی شیرین.»
مرد با شنیدن اسم خربزه حالش از این رو به آن رو شد. این بود که از جا پرید و از خربزهفروش دورهگردی که خربزهها را روی الاغ گذاشته بود، خربزهای خرید. بعد هم بدون صبر خربزه را پاره کرد و مثل خربزه ندیدهها شروع به خوردن کرد. او خربزهی شیرین را خورد، ولی یک دفعه مثل آنکه آتش توی شکمش ریخته باشند، فریادی کشید و از درد نالید. صدای بلند مرد و نالههایش، همسایهها را به خانهی او کشید. آنها هم مرد خربزهدوست را کول گرفتند و پیش طبیب بردند. طبیب او را روی زمین خواباند و گوش و چشم و دهانش را معاینه کرد و پرسید: «خب بگو چه خوردهای؟»
مرد نالید و گفت: «کمی عسل و کمی خربزه؟!»
طبیب با ناراحتی نگاهی به او انداخت و گفت: «چرا عسل و خربزه را با هم خوردی؟»
- خوردم که خوردم مال خودم بود!
- میدانم مرد؛ ولی نباید عسل و خربزه را با هم خورد. عسل و خربزه با هم نمیسازند!
مرد نالهای کرد و گفت: «عسل و خربزه با هم نمیسازند؟ چه حرفها! حالا که عسل و خربزه با هم ساختهاند و مرا بیچاره کردهاند!»
اگر کسی بر اثر دوستی دو چیز موذی و آزار رسان، ضرر و زیان ببیند، این ضرب المثل حکایت او میشود.
نگاره: Fijulanam468 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





