
در شهری بازرگانی زندگی میکرد که به پول و ثروت بسیار علاقه داشت. او هر چه میتوانست سکه روی سکه میگذاشت و کمتر خرج میکرد. بازرگان از این نوع زندگی بسیار راضی و خرسند بود، اما زن و فرزندان او در رنج و سختی زندگی میکردند. بازرگان پسری داشت که از میان خوردنیهای دنیا پنیر را خیلی دوست داشت. بازرگان برای اینکه مبادا پسرش پنیرخوار بزرگی بشود، فکری کرد. او همهی پنیرهای خانه را در شیشه گذاشت و به پسرش گفت: دیگر حق نداری به پنیر لب بزنی تا من بگویم.
پسر گفت: پدر مگر پنیر زهر است؟
پدر گفت: برای تو از زهر هم بدتر است. من از حالا باید بهفکر آیندهی تو باشم. اگر تو را بهحال خودت رها کنم، کار را بهجایی میرسانی که وقتی بزرگ شدی، روزانه بسیار پنیر میخوری .
بازرگان شیشهی پنیر را در الماری (گنجه) گذاشت و گفت: هر وقت پنیر خواستی، به خودم بگو تا برایت بیاورم. اگر به حرفهای من گوش کنی تا سالهای سال پنیر میخوری و باز هم پنیر در شیشه هست.
پسر هر چه فکر کرد، عقلش بهجایی نرسید که چطور ممکن است سالها از پنیرهای توی شیشه بخورد و باز هم شیشه پر از پنیر باشد. فردای آن روز نزد پدر رفت و گفت: پدر جان من گرسنهام، پنیر میخواهم.
پدر گفت: پنیر برای چه میخواهی؟
پسر گفت: یعنی چه؟ خوب پنیر را میخورند دیگر...
پدر گفت: پس برو نان هم بیاور.
پسر رفت و نان آورد. پدر در الماری را باز کرد و شیشهی پنیر را بیرون آورد و روبهروی پسر بر زمین گذاشت. بعد لقمه نانی از پسرک گرفت. آن را به شیشه مالید و در دهان گذاشت و گفت: به به چه پنیری! حالا نوبت توست.
پسر هم همین کار را کرد. نان را به شیشه مالید و خورد و گفت: عجب پنیری و چند لقمه خورد تا سیر شد.
از آن روز به بعد، همین رویه معمول شد. هر وقت که پسر گرسنه میشد، به پدر میگفت که در الماری را باز کند و به او نان و پنیری بدهد تا سیر شود.
یکی از روزها، بازرگان جایی رفت و دیر به خانه آمد. پسر به سراغ الماری رفت. هر کاری کرد نتوانست قفل آن را باز کند. به همین دلیل، نان را به قفل در الماری مالید و خورد. پدر بهخانه برگشت و منتظر بود که پسرش بگوید که گرسنه است، اما او چیزی نگفت. پدر گفت: چرا حرف نمیزنی. مگر گرسنه نیستی؟
پسر گفت: من امروز نان و پنیر خوردم.
پدر پرسید: چطور خوردی؟
پسر گفت: خیلی گرسنه بودم، ولی نتوانستم درِ آن را باز کنم. چند لقمه به در گنجه مالیدم و آنقدر خوردم تا سیر شدم.
بازرگان تا این حرف را شنید، سیلی محکمی بهصورت پسرک زد و گفت: یک روز نتوانستی صبر کنی و جلوی شکمت را بگیری؟
پسر گریهکنان گفت: چرا میزنی پدر؟ من که پنیر نخوردم.
پدر با ناراحتی گفت: پس چی خوردی؟ یک روز نتوانستی قناعت کنی؟ با این کاری که امروز کردی، بدان که هیچوقت کاسب و سوداگر (بازرگان) نمیشوی. مگر نشنیدهای که سوداگر پنیر را در شیشه میخورد.
از آن پس، اگر کسی بهجای صرفهجویی و قناعت در زندگی، به اشتباه، به خود و دیگران سخت بگیرد، این ضرب المثل را برایش بهکار میگیرند.
نگاره: Pngstorexmunawer (designi.com)
گردآوری: فرتورچین





