
در گذشته بازرگانی ثروتمند زندگی میکرد که دوستانی داشت که برای او مشکلساز بودند و جلوی پایش سنگ میانداختند. روزی از روزها بازرگان با شنیدن صدایی بلند از جایش برخاست و از پنجره بیرون را نگاه کرد و دید مردانی به در و دیوار خانهاش سنگ پرتاب میکنند و آن افراد همان دوستانش بودند. پس بازرگان بهفکر فرو رفت و دنبال راه چارهای برای رهایی از دست اینگونه مشکلاتش بود. بنابراین کیسهای پر از سکههای طلا بیرون آورد که دست رنج زحماتش بود و بهسمت پنجره رفت و نیمی از آن سکهها را بر سر و روی آن مردان ریخت. آن عده نیز همهی آن سکهها را برداشتند و با خنده و شادی از آنجا دور شدند.
روزی از روزها بازرگان باید به سفری مهم میرفت، پس غلام ویژهی خویش را در حجره بهجای خویش گذاشت. پس از چند روز همان عدهی بیسر و پا که از سفر بازرگان و نادانی غلام آگاه شده بودند، نقشهای کشیدند و همانند خریدارانی محترم وارد مغازهی بازرگان شدند و کالای دکان را با قیمتهای گزاف و بیش از قیمت واقعی آنها از غلام به نسیه بردند و به همین ترتیب غلام تمام کالاها را به نسیه به آن عده داد.
پس از یک ماه بازرگان از سفر بازگشت و چیزی از کالا در دکان خود ندید. از غلام پرسید که اجناس کو؟
غلام گفت: «همهی آنها را بهبهای گران به نسیه فروختهام.»
بازرگان از نام و نشان خریداران پرسید.
غلام گفت: «آنان را نمیشناختم، اما هر کدام قبایی زرین داشتند.»
بازرگان کاسهای مسی که در کنارش بود را برداشت و بر سر غلام زد. خون بر رخسار غلام نشست. اما درون کاسهی مسی اندکی ماست بود و سفیدی ماست و سرخی خون با سیاهی چهرهی غلام با هم آمیخته شد و از دیدن این منظره بازرگان شروع به خندیدن کرد. غلام که خندهی بازرگان را دید او نیز به خنده افتاد و گفت: «چرا نخندی؟ حساب منفعتهایت را میکنی.»
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





