روزی روزگاری کارگر تونتاب یا آتشخانهی حمام، خواب دید که پادشاه شده است. فردا صبح به نزد مردی رفت که خوابهای مردم را تعبیر میکرد. او بعد از شنیدن خواب...
شیر مانند همیشه، سلطان جنگل بود و گرگ هم دل خوشی از او نداشت؛ چرا که نه قدرت مبارزه با شیر را در خودش میدید و نه شیر به او فرصت میداد که با خیال راحت...
پناه بر خدا از منافقان روزگار که در لباس دوستی جلوه میکنند، ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب کردند، در فرصت مناسب از پشت خنجر میزنند و دشنه را تا دسته در قلب...
موذن مسجدی در نیشابور سحرگاه بر مناره قرآن میخواند. در آن همسایگی شخصی بیمار بود. آن شخص از آواز موذن در دل شب، خوشحال شده و بسیار گریست تا روز شد. کسی فرستاد.
یک مرد دهاتی از ده خودش به شهر میرفت تا جنسها و چیزهایی که لازم دارد بخرد. برای اینکه پاییز به آخرهایش رسیده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پلهی فراوانی...
میگویند شاه عباس صفوی شبها با لباس درویشی در شهر میگشت. رسمش این بود شب که مشغول شام خوردن بود، هرگاه لقمه گلویش را میگرفت، عقیده داشت که واقعهای پیش آمده...
سه نفر دزد بودند که با هم دوست بودند. یک روز این سه دزد تصمیم گرفتند به باغی دستبرد بزنند و میوههای باغ را بدزدند. به باغ که رسیدند، نشستند و نقشه کشیدند. یکی رفت بالای درخت.
روزی بود و روزگاری بود. خیاطی در شهری زندگی میکرد و برای مردم آن شهر لباس میدوخت. خیاط شاگرد لایقی داشت که سالها با هم کار میکردند. شاگرد خیاط بسیار با سلیقه بود.
شاه عباس دوم که پادشاهی مهربان و غمخوار رعیت بود، روزی هنگام زمستان که آبها یخ بسته بود، حسب المعمول با تنی چند از خاصان و وزیرانش به بازار اصفهان رفت.
در سمنان اگر کسی چیزی در دست داشته باشد و به علت غفلت و سهلانگاری از دستش بیفتد به او میگویند: «مگه دستهات حناست؟» یعنی مگر به دستهایت حنا بسته است؟