داستان کوتاه تون‌تابی که حمامی شود به منصب رسیده است

داستان کوتاه تون‌تابی که حمامی شود به منصب رسیده است
روزی روزگاری کارگر تون‌تاب یا آتش‌خانه‌ی حمام، خواب دید که پادشاه شده است. فردا صبح به نزد مردی رفت که خواب‌های مردم را تعبیر می‌کرد. او بعد از شنیدن خواب...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از پشت خنجر زدن

داستان کوتاه از پشت خنجر زدن
پناه بر خدا از منافقان روزگار که در لباس دوستی جلوه می‌کنند، ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب کردند، در فرصت مناسب از پشت خنجر می‌زنند و دشنه را تا دسته در قلب...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آب گرمابه پارگین شاید

داستان کوتاه آب گرمابه پارگین شاید
موذن مسجدی در نیشابور سحرگاه بر مناره قرآن می‌خواند. در آن همسایگی شخصی بیمار بود. آن شخص از آواز موذن در دل شب، خوشحال شده و بسیار گریست تا روز شد. کسی فرستاد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خدا کنه تو خوب بشی بگذار ما هم دزد باشیم

داستان کوتاه خدا کنه تو خوب بشی بگذار ما هم دزد باشیم
یک مرد دهاتی از ده خودش به شهر می‌رفت تا جنس‌‌ها و چیزهایی که لازم دارد بخرد. برای این‌که پاییز به آخرهایش رسیده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پله‌ی فراوانی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بکوب بکوب همانست که دیدی

داستان کوتاه بکوب بکوب همانست که دیدی
می‌گویند شاه عباس صفوی شب‌‌ها با لباس درویشی در شهر می‌گشت. رسمش این بود شب که مشغول شام خوردن بود، هرگاه لقمه گلویش را می‌گرفت، عقیده داشت که واقعه‌ای پیش آمده...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بلبل زردآلو خورده بهتر از این نمی‌خواند

داستان کوتاه بلبل زردآلو خورده بهتر از این نمی‌خواند
سه نفر دزد بودند که با هم دوست بودند. یک روز این سه دزد تصمیم گرفتند به باغی دستبرد بزنند و میوه‌های باغ را بدزدند. به باغ که رسیدند، نشستند و نقشه کشیدند. یکی رفت بالای درخت.
دنباله‌ی نوشته