میگویند در روستای اسفندآباد شهرستان ابرکوه یا ابرقو یک اربابی زندگی میکرد که خیلی ظالم و بیرحم بود و اسمش هم «سرورخان» بود. یکی از ظلمهاش این بود که از مردم...
مردی در جنگل هیزم میشکست تا بار کند و به آبادی ببرد بفروشد. مرد دیگری هم در کنار او روی سنگ نشسته بود. آن هیزمشکن هر بار که تبر را به ضرب پایین میآورد...
در آبادی زفره فقط یک نفر که کدخدای محل بود و اهالی از او حساب میبردند از این کلاه سرش میگذاشت. روزی این کدخدا سوار الاغی بوده و از اصفهان به ده برمیگشته.
در زمان قدیم پادشاهی بوده بهنام اکبر. این پادشاه افراد چاپلوس و متملق را همیشه دور خودش جمع میکرد تا از او تعریف کنند. در اطراف قصر اکبرشاه همیشه گدایان زیادی به...
حکیمی پسری داشت و برای اینکه فوت و فن طبابت را به او یاد بدهد او را همراه خود به عیادت بیمار میبرد. روزی حکیمباشی به عیادت بیماری رفت. از قضا حال مریض بسیار بد بود.
بهلول مرد فهمیده و دانشمندی بود، اما چون نمیخواست گرفتار ظلم هارون الرشید شود، خودشرا به دیوانگی زده بود و حرفهایی میزد که اگر عاقل بود، هارون دستور کشتنش را میداد.
خواجهای، خوشخدمتی غلام خود را پیش جمعی میستود و میگفت: آنچنان این غلام وظیفهشناس است که وقتی او را به جایی میفرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچارهای بود که به هر کار دست میزد، بد میآورد و موفق نمیشد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبختتر میشد و کاری از دستش ساخته نبود.