داستان کوتاه بز به پای خود، میش به پای خود

داستان کوتاه بز به پای خود، میش به پای خود
بهلول مرد فهمیده و دانشمندی‌ بود، اما چون نمی‌خواست گرفتار ظلم هارون الرشید شود، خودش‌را به دیوانگی زده بود و حرف‌هایی می‌زد که اگر عاقل بود، هارون دستور کشتنش را می‌داد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چشم روباه که به دم گرگ بیفتد حساب پیه و دمبه خودش را می‌کند

داستان کوتاه چشم روباه که به دم گرگ بیفتد حساب پیه و دمبه خودش را می‌کند
یک روز سرد و زمستانی، یک گرگی توی کوه دنبال طعمه می‌گشت. آن طرف‌ترش هم یک روباهی ایستاده بود که چند روز بود چیزی گیر نیاورده بود و گرسنه مانده بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام

داستان کوتاه هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام
خواجه‌ای، خوش‌خدمتی غلام خود را پیش جمعی می‌ستود و می‌گفت: آن‌چنان این غلام وظیفه‌شناس است که وقتی او را به جایی می‌فرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید

داستان کوتاه ریاضت‌کش بداقبال پینه‌دوز جن‌ها گیرش می‌آید
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچاره‌ای بود که به هر کار دست می‌زد، بد می‌آورد و موفق نمی‌شد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبخت‌تر می‌شد و کاری از دستش ساخته نبود.
دنباله‌ی نوشته