داستان کوتاه خان، انا انزلناه، تو هم، انا انزلناه

داستان کوتاه خان، انا انزلناه، تو هم، انا انزلناه

در اواخر دوره‌ی قاجاریه، مردم به طبقات گوناگونی از خان، میرزا، بیگ، رعیت و... تقسیم می‌شدند. ممتازتر از همه‌ی طبقات، اعیان یا خان‌ها بودند که معمولا از نظر ثروت و قدرت نیز، برتر از دیگران بودند. اینان، آداب و رسوم خاصی داشته و از هر حیث، خود را از طبقات پایین‌تر، به‌ویژه رعیت برکنار می‌گرفتند. پافشاری ایشان، در امور خانی و خان‌بازی و نیز خودبرتربینی نسبت به رعیت، گاه سبب رخدادهایی می‌شد که دهان به‌دهان می‌چرخید و سبب خنده و مسخره را فراهم می‌کرد.
در یکی از روستاهای دورافتاده‌ی بیرجند، در آن زمان خانی بود که سعی می‌کرد همه‌ی اسباب برتری را فراهم آورد. او در نمازهایش بعد از حمد، برخلاف معمول، سوره‌ی قدر (انا انزلناه) را قرائت می‌کرد، تا نسبت به دیگر مردمان که سوره‌ی توحید می‌خوانند، امتیاز و برتری داشته باشد. روزی فردی عادی، غافل از این نکته، در مسجد روستا به نماز ایستاد و پس از حمد، به قرائت سوره‌ی انا انزلناه پرداخت.
این خبر به‌گوش خان رسید و او را نزد خان آوردند. خان، چنان عصبانی شد که او را به باد کتک گرفت و گفت: پدرسوخته! خان، انا انزلناه! تو هم انا انزلناه؟! تو، همان قل هو الله احد آبا و اجدادیت را بخوان!
این حکایت، بر سر زبان‌ها افتاد. از آن پس، هرگاه بخواهند نسبت به خودپسندی و انحصارطلبی کسی اعتراض کنند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.

 

نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری