میگویند ایاز که بعدا به ایاز خاص معروف شد، مردی بود چوپان که در نتیجهی لیاقت و عقلی که داشت شد وزیر سلطان محمود غزنوی شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست میداشت...
نجاری با تیشه و ابزار نجاری حروف و کلمات سی جزء قرآن را تراشید و یک جلد قرآن درست کرده و بهحضور حاکم برد. حاکم با نظری ناچیز به آن نگاه کرد و ارزشی برای آن قائل نشد.
روزی روزگاری جاقادوزی (لحافدوزی) جرجیق (کمان) پنبهزنی خود را برداشت و گرد خانهها به راه افتاد و فریاد میزد: «های لحافیه، های لحافیه، جاقا میدوزیم، پنبه میزنیم.»
در سالهای خیلی پیش چند نفر دور هم جمع شده بودند و از هر دری صحبت میكردند. بین آنها آدم خوب و خوش اخلاقی بود كه هیچ وقت با كسی مرافعه نداشت. یكی از آنها اشاره...
پسری پیش مردی که دکان علاقهبندی داشت کار میکرد. این پسر که هنری نداشت و کاری بلد نبود، یک وقت به سرش میزند که زن بگیرد. هر طوری بود برایش دختری پیدا کرده...
تاجری بود عقیم. هر چه زن میگرفت بچهاش نمیشد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق میداد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت...
مادری دختری داشت که به سن ازدواج رسیده بود. این مادر هر کجا میرفت از دخترش تعریف میکرد. یک روز به او خبر دادند برای دخترش خواستگار میآید. خانه و اثاث خانه...
در زمان قدیم معلمی بود که هر سال مردههایی را که امانت میگذاشتند، به مکه میبرد و بعد از طواف خانهی خدا آنها را آنجا دفن میکرد. در یکی از سالها این معلم بعد از اینکه...
در روزگار خسرو انوشیروان فرستادهای رسمی از روم به دربار آمد. انوشیروان برای آنکه نزد فرستادهی روم به وزیر با تدبیر و هوشمند خود، بزرگمهر مباهات کند و...
در زمان قاجار بین دو طایفه از روستای سُه، بر سر آب و ملکی دعوا و کشمکش بود. در یک طرف دعوا، طایفهی یکی از معمرین خاندان صفوی بود که با دستگاه حکومت و سلطنت نزدیکی داشت.